وصیت نامه شهید محمدرضا هادی تواتری

کیست که از تیشه روزگار ریشه جانش زخم دار نیست و موج حوادث دامنش را تر نکرده است. پروردگار بزرگ دوست دارد که افراد مسلمان در دوستی ثابت قدم باشند و دوستان قدیمی خود را همچنان حفظ کنند . پس همیشه مراقب باشید که در مراتب دوستی علاقه قلبی به خرج دهید.
سلام و درود بر خانواده عزیزم:
راه من حق است، من شهید عشقم،؛ عشق بر اسلام، عشق بر قرآن، همان عشقی که عنوانش حسین(ع) و همان عشقی که کاروان سالارش حسین(ع) است، حسینِ زینب. پس بشتاب اگر تو نیز از مایی، بر ما بپیوند. سلام مادرجان، مادرجان مرا ببخش که تنهایت گذاشتم، من میوه پانزده سال زحمت جگرسوز تو بودم . من میوه شب زنده داریهای تو بودم. من روح و قلب تو بودم. من زندگی و شادی و امید تو بودم، من بودم تا چشم نمی بستم، خوابت نمی برد و بالای سرم نشسته بودی، من بودم که هروقت چشمت به من می افتاد لبان پژمرده ات را خندان میکردی و خنده ات مانند شربتی مرا شاد میکرد. اگر خراشی روی پوستم مشاهده میکردی ، پیراهنت را میدریدی و مرا بغل می گرفتی و دست نوازش تو رت به آرامی بر رخسارم می کشیدی. سخنی تلخ اما در نتیجه شیرین، مادر عزیزم موقع آن رسیده بود که قدم در کربلای حسین(ع) بگذارم و حسین زمان ( خمینی بت شکن ) را دریابم، آری مادرجان قدم برداشتم و رفتم؛ حلالم کن؛ داغ رفتنم تو را بس ناگوار و ناخوشایند خواهد بود، من رفتم که به علی اکبر بپیوندم که غمخوار زینب گردم. مادرجان، مگر نمی بینی که این مادرها شهید می دهند؟ یکی هم تو، وای بر ما، وای بر نشستگان ساکت، وای بر بینایان کور، وای بر مادرانس که صدای زینب را شنیدند و کر بودند. آری این بود که عزم سفر کردم. لاید می خواستی بمانم که زندگی کنم. بمانم که عمر کنم. کدام عمر؟!! کدام زندگی؟!! لذت و هوس ، خنده و خواب ،و استراحت، نه، نه ، زنده آن است که جاویدان باشد، زنده آن است که انسان باشد.  حال که این مصائب را از من شنیدی بدان که لازم بود توشه ناچیزی بردارم، چکمه ایمانم را بپوشم. کفن سفیدی بر تن کشیده با قدی افراشته و با قدی که با کلام حق بر خواسته پایم را در جاده سعادت و بلاخره شهادت نهادم. از دوستانم معذرت میخواهم که تنهایشان گذاشتم. مرا حلال کنید اگر در مدت این چند سال دوست خوب برای شما نبودم و بدی از من دیده اید مرا ببخشید. همسایگان! اگر بدی از من سر زده مرا حلال کنید و از من راضی باشید...

/ 0 نظر / 6 بازدید