اولین نماز یک شهید

تو گردان شایعه شد نماز نمی خونه...

باور نکردم و گفتم: «لابد می خواد ریا نشه، پنهانی میخونه.» وقتی دو نفری توی سنگر کمین جزیره مجنون، 24 ساعت نگهبان شدیم، با چشم خودم دیدم که نماز نمیخوند!

توی سنگر دنبال یه چیزى بودم تا سرحرف را باز کنم. بالآخره گفتم: تو که برای خدا می جنگی، حیفه نیس نماز نخونی؟ لبخندی و گفت: «خب یادم بده !» باتعجب پرسیدم: بلد نیستی!؟ گفت: نه، تا حالا نخوندم! همان وقت داخل سنگر کمین، زیر آتش خمپاره ی شصت دشمن، تا جایی که خستگی اجازه داد، نماز خواندن را یادش دادم. توی تاریک روشنای صبح، اولین نمازش را بامن خوند. دونفر نگهبان بعد با قایق پارویی که آمدند و جای ما راگرفتند.

سوار قایق شدیم تا برگردیم. پارو زدیم و هور را شکافتیم. هنوز مسافتی دور نشده بودیم که خمپاره شصت توی آبِ هور خورد و پارو از دستش افتاد. آرام که کف قایق خواباندمش، لبخند کم رنگی زد. با انگشت روی سینه اش صلیب کشید و چشمش به آسمان دوخته شد و شهید شد...

/ 0 نظر / 16 بازدید