خاطرات - آرمانهای انقلابی یک ملت

 

دهه کرامت مبارک
آرمانهای انقلابی یک ملت
آرمانهای انقلابی یک ملت

10خاطره از شهید سید محمدحسین علم الهدی

شهید حسین علم الهدی

 1) چهارده ساله بود که شنید یک سیرک مصری آمده اهواز...



بقيه در ادامه مطلب

نظرات()    link     سه‌شنبه ۱۳٩٤/٥/٢٠ - انقلابی

خر من از کرگی دم نداشت

مردی خری دیدکه درگل گیرکرده بود و صاحب خر ازبیرون کشیدن آن خسته شده بود. برای کمک کردن دُم خر راگرفت، وَ زور زد، دُم خر از جای کنده شد. 



بقيه در ادامه مطلب

نظرات()    link     دوشنبه ۱۳٩٤/٢/٢۱ - انقلابی

ماجرای کارت عروسی

قرائتی

🔸 حجت الاسلام و المسلمین حاج آقا قرائتی تعریف می کردند :

یک کارت عروسی از یک دختر خانمی دستم آمد از بس جذب این کارت شدم کارتش را با خودم آوردم قم.



بقيه در ادامه مطلب

نظرات()    link     چهارشنبه ۱۳٩۳/۱٠/٢٤ - انقلابی

حاج آقا کافی و درسی به یک بی حجاب

آقای کافی

آقای کافی نقل می کردند:
داشتم میرفتم قم، ماشین نبود، ماشین های شیراز رو سوار شدیم. یه خانمی هم جلوی ما نشسته بود،اون موقع هم که روسری سرشون نمی کردن!



بقيه در ادامه مطلب

نظرات()    link     جمعه ۱۳٩۳/۱٠/۱٩ - انقلابی

به یاد همه تازه سفر کرده ها

مرگ عزیزان خیلی ناراحت کننده است. شاید یکی مثل مرتضی پاشایی که با صدای خوب و دلنشینش بین عده ای محبوبیت پیدا کرده بود. هر چند صدایش را از برنامه ماه عسل شنیده بودم ولی خواننده اش را نمیشناختم و حتی اسمش را نمیدانستم چه رسد به اینکه بدانم مدتی هم از بیماری سرطان در رنج بوده است. خدا ان شاالله همه ما را غریق رحمت خویش گرداند.



بقيه در ادامه مطلب

نظرات()    link     پنجشنبه ۱۳٩۳/۸/٢٩ - انقلابی

رسد آدمی به جایی که به جز خدا نبیند

طلبه جوانی از شیخ مقدس اردبیلی (ره) پرسید:  جناب شیخ آیا شما گناه میکنید؟
شیخ از جواب دادن امتناع کرد. طلبه سوال خود را تکرار کرد و آنقدر سماجت به خرج داد که شیخ را به جواب واداشت:
نه.
طلبه این بار پرسید: آیا فکر گناه کردن هم نمی کنید؟  
شیخ خاموش ماند.
و باز اصرار های طلبه ...  تا اینکه شیخ با متانت رو به طلبه جوان کرد و فرمود:
آیا تو نجاست میخوری:
طلبه گفت : نه
شیخ فرمود آیا فکر خوردن نجاست را هم میکنی؟

نظرات()    link     جمعه ۱۳٩۳/٥/۱٧ - انقلابی

شهید امربه معروف و نهی از منکر ، شهید علی خلیلی ؛ شهادتت مبارک

عزیز دلم خوشا به غیرتت و خوشا به سعادتت . شما رفتید در راهی قدم گذاشتید که حضرت حسین بن علی (ع) در صحرای کربلا برای زنده نگاهداشتن دین و امر به معروف و نهی از منکر و اصلاح امت اسلام قدم گذاشته بودند. در این دوران که امر به معروف و نهی از منکر فراموش شده ... اگر به کسی امر به معروف کنی مابقی مردم یا جرات امر به معروف ندارند یا به جای اینکه با ناهی از منکر در دفاع از حق همراهی کنند یا لااقل اگر حمایت از حق نمی کنند حمایت از باطل نکنند ولی متاسفانه می بینیم که از متخلف و از مجرم و از زیرپا گذارنده شرع و احکام به اسم آزادی بیشتر حمایت می کنند. نه همه شان ولی بلاخره غالب اینگونه اند.  خوشا به سعادت تون. در ایام فاطمیه شربت نوشین شهادت گوارای وجودتان. دست ما رو هم بگیرید.

ماجرای امر به معروف و نهی از منکر از زبان شهید ... و همچنین نامه ایشان به حضرت آقا در ادامه مطلب...

یه خاطره از خودم:

یادمه یکی دو ماه پیش در مسیر تهران ، راننده صدای ترانه زن گذاشته و من خواب بودم. از خواب بیدار شدم دیدم همه بیدارند و مشغول شنیدن و یا حداقل بی تفاوتی نسبت به پخش صوت حرام. دیدم نمی تونم تحمل کنم. از جایم بلند شدم و رفتم جلو ...



بقيه در ادامه مطلب

نظرات()    link     سه‌شنبه ۱۳٩۳/۱/٥ - انقلابی

ما با ولایت الفتی دیرینه داریم

نمیدانم چه شد هنگام مشاهده بیانات مقام معظم رهبری امام خامنه ای به یاد سالگرد حماسه 8 دی گیلان افتادم که مردم ما یک روز زودتر از سایر استانها با حضور خودجوش خود فتنه گران را محکوم کردند و بیعت مجددی با مولای خود داشتند. به همین مناسبت در تاریخ 89/10/8 در حضور مقام عظمای ولایت بنا به عرض ارادت این شعر را همخوانی کردیم.



بقيه در ادامه مطلب

نظرات()    link     دوشنبه ۱۳٩۳/۱/٤ - انقلابی

این درگه ما درگه نومیدی نیست / صد بار اگر توبه شکستی باز آ

از بزرگی پرسیدند: در چه حالی گفت روزی خدا می خورم و فرمان شیطان می برم. این هم از شرح حال ما ...



بقيه در ادامه مطلب

نظرات()    link     سه‌شنبه ۱۳٩٢/٩/۱٩ - انقلابی

مجادله بهلول و ابوحنیفه

روزى بهلول از در خانه ابوحنیفه مى گذشت . شنید با شاگردان خود مى گوید: امام صادق علیه السلام سه مطلب مى گوید که من آنرا نمى پسندم .
اول آنکه شیطان به آتش دوزخ عذاب خواهد شد، در حالى که خداوند شیطان را از آتش آفرید. چگونه ممکن است آتش بوسیله آتش بسوزد و عذاب شود.
دوم اینکه خدا را نمى توان دید. چگونه ممکن است چیزى موجود باشد و دیده نشود.
سوم : انسان فاعل فعل خویش است و حال آنکه نصوص بر خلاف آنست .

هنگامى که بهلول این سخنان را شنید، کلوخى برداشت و به سوى او پرتاب کرد.
شاگردانش بهلول را گرفتند و نزد خلیفه بردند.
بهلول گفت : از من چه شکایتى دارى ؟ من که کارى انجام نداده ام .
گفت : تو کلوخى بر پیشانى من زدى و سر مرا به درد آوردى .
بهلول : درد کجاست ؟ آن را به من نشان بده .
گفت : درد را نمى توان دید.
بهلول : اولاً تو خود گفتى آنچه را نتوان دید موجود نیست .
ثانیاً اینکه گفتى سرت بر اثر اصابت کلوخ درد آمده ، دروغ مى گوئى . زیرا تو معتقدى شیطان به آتش نمى سوزد. زیرا او از جنس آتش ‍ است . پس تو نیز که از جنس خاکى و از خاک آفریده شده اى ، نباید از خاک و کلوخ معذب شوى .
ثالثا تو گفتى انسان فاعل فعل خود نیست ، پس تو چه شکایتى از من دارى ؟ و چرا ادعاء قصاص مى کنى ؟

نظرات()    link     پنجشنبه ۱۳٩٢/٢/۱٢ - انقلابی

خاطراتی از رشادتهای سردار همیشه قهرمان گیلان، شهید حسین املاکی

خاطره ای از برادر پاسدار قاسم شفیعی فرمانده اطلاعات عملیات لشکر قدس گیلان

بنا بود که ما یک اسیر از دشمن بگیریم تا بدانیم دشمن پی برده که منطقه چزابه هست یا نه. خلاصه چند تیم را سازماندهی کردند بچه ها می رفتند هوا هم خیلی سرد بود موفق نمی شدند.
قرار بود من و حسین برویم اسیر بگیریم. عراقی ها متوجه حضور ما شده بودند. مدام تیراندازی می کردند خمپاره می زدند. دو نفر عراقی از میدان مین بیرون آمدند در حفره ای مستقر شدند. به حسین آقا گفتم مثلا می خواهیم اینها را بگیریم با خنده گفت: آره برای همین کار آمدیم. گفتم اینها دو نفر هستند. گفت: موقع تعویض یکی می رود دیگر نیروها را صدا بزند ما اون یکی را می گیریم.
از شانس بد ما آنها با خودشان تلفن صحرایی آورده بودند. زنگ زدند. من به حسین گفتم : تو با این جثه و قیافه یکی از عراقی ها را مثلا گرفتی و دستبند زدی، من چیکار می کردم.
با خنده گفت: هیچی آن یکی عراقی تو را با خودش می برد. این حالات حسین روحیه ی مضاعفی بود برای ما.

خاطره ای از همرزم شهید جانباز سرافراز سیف الله طهماسبی:

در یکی از عملیات ها که همه جا را برف پوشانده بود. حسین آقا جلوی تویوتا نشسته بود. ما هم پشت ماشین. بچه ها خیلی شلوغ می کردند. یکی از مسئولین لشکر آمد و گفت بیایید پایین. چرا شلوغ کردید؟ این چه وضعی است؟ برید تو برف بمانید. بچه ها کمی مکث کردند، حسین آقا دید اگر پایین نیاید بچه ها محال است پایین بیایند و حرف فرمانده زمین می ماند. پرید پایین رفت توی برف با اینکه خودش جز فرماندهان رده بالای لشکر بود، فقط می خواست حرف فرمانده زمین نماند. اگر حرف او زمین می خورد دیگر فرماندهی او ارزش نداشت. حسین آقا اینطوری بود. یک مرد به تمام معنا.

خاطره ای از سردار محمد عبدالله پور جانشین فرماندهی سپاه قدس گیلان:

در عملیات  کربلای پنج، من جانشین گردان حمزه سید الشهدا بودم. چون من سر ستون گردان بودم و جلوی ما بچه های اطلاعات عملیات بودند حجم آتش به حدی بود که یک لحظه قطع نمی شد. تیر مستقیم از هر طرف ، آتش توپخانه و خمپاره به حدی بود که واقعا نمی شد یک لحظه سرپا ایستاد. در این میان تنها کسی که سرپا بود و بچه ها را زیر آتش هدایت می کرد، حسین املاکی بود. او به مثابه یک کوه برای ما بود و ما خود را در پناه او می دیدیم. در طوفان آتش وحشتناک کربلای پنج، حسین برای ما یک سنگر بود.

یادش گرامی و زنده باد.

نظرات()    link     چهارشنبه ۱۳٩۱/۱٢/٢۳ - انقلابی

دلنوشته در کربلای ایران

سلام بر تو ای خاک شلمچه ، سلام بر تو ای بهشت ایران زمین
با من سخن بگو ، از کربلای ایران تا کربلای معلی راهی نمانده
برایم از حسین ِ فاطمه (س) بگو. آیا دوباره نصیبم توفیق زیارت می شود؟

اللهم ارزقنا زیارة الحسین(ع)

اللهم ارزقنا شفاعة الحسین(ع)

اللهم ارزقنا الشهادة

ای خاک مقدس ِ در دستهایم...
از بوسه هایت بر قدمگاه هشتمین قبله حاجات بگو... از آلاله هایی بگو که رشیدانه در برابر خصم ایستادند و پرپر شدند.
آنها رفتند که ما بمانیم. نه !! آنها ماندنی شدند و این ما هستیم که رفتنی هستیم.
آنها در تاریخ ماندگار شدند و تاریخ گواه بر رشادت و شهامت جوانانی است که ندای لبیک بر امام خویش گفتند و از دین و ناموس خود در ازای خون سرخ خود، دفاع کردند. برایم از وصلگاه عاشق و معشوق بگو. آنانکه به ندای حق« هل ناصر من ینصرنی » لبیک گفتند.

ای خاک شلمچه!

برایم از غروب غم انگیزی بگو که دلم را بس هوایی کرده... اینجا حسی دارم که دیگر حای نمی توان یافت.
پس ای شهدا مرا دریابید و دست من ناقابل را هم بگیرید.

خدایا ما آسایش و آرامش خود را مرهون خون شهدا هستیم؛ پس ما را شرمنده خون شهدا نگردان.

یادمان شلمچه - 91/12/15

نظرات()    link     دوشنبه ۱۳٩۱/۱٢/٢۱ - انقلابی

نکته ای اقتصادی از سفر کربلا

جاتون خالی...! قبل از اربعین امسال توفیقی نصیب این حقیر شد و ما مشرف شدیم به کربلای معلا.  واقعا جای همه دوستان حزب اللهی مون خالی بود. دور هم یه حلقه میزدیم و عرض ارادت می کردیم خدمت ارباب و سرورمون. صد البته واقعا شلوغ بود. یعنی داشت هرچه به اربعین نزدیک تر هم می شدیم،  کم کم شلوغ تر هم می شد. خدا هیچ آرزومندی رو از زیارت کربلای معلی و نجف اشرف بی نصیب نگذاره. طبق عرف و عادت دیرینه ای که ایرانیان در باب خرید سوغات دارند یه سر رفتیم بازار، برای دوستان و خانواده های چشم انتظارمون یه کمی سوغات و مخصوصا تربت بگیریم ...



بقيه در ادامه مطلب

نظرات()    link     پنجشنبه ۱۳٩۱/۱۱/٥ - انقلابی

ماجرای باور نکردنی از غسالخانه بهشت زهرا(س)

به گزارش مهر:

بهشت زهرا (س) نام بزرگ‌ترین گورستان در استان تهران است که 40 سال از عمرش می گذرد روزانه 130 میت را در خود جای می دهد. در این میان قبرکن ها، غسال ها، مداح ها، نیروهای خدماتی و حتی نگهبانان سرباز هم با هر یک فراخور مسئولیت خود با اموات سرو کار دارند ولی غسالها بیشتر از همه سرو کارشان با میت ها است و شاید نشستن پای خاطرات آنها خالی از لطف نباشد.

  1. دهان پر از "کرم" پیرزن
  2. مرده ای که بوی گلاب می داد
  3. جنازه‌ای که سر و صدا می کرد
  4. مرده توی خواب روی سنگ غسالخانه
  5. وقتی که شهدا دخترم را شفا دادند

5 خاطره در ادامه مطلب



بقيه در ادامه مطلب

نظرات()    link     سه‌شنبه ۱۳٩۱/۸/٢ - انقلابی

یا مدال یا فوتبال

خیلی ورزش دوست دارم تا حدی هم اهل ورزشم.

من هم مثل خیلی ها اهل فوتبالم البته یک زمانی واقعا فوتبالی بودم. سر کرکری خونی ها قرمزته بودم ولی الان خیلی کم دنبال می کنم یا اصلا نمیکنم. آخه یه طورهایی مثل خیلی رفقا زده شدم. دوره کرکری خوندن هامون هم به سر رسید.



بقيه در ادامه مطلب

نظرات()    link     پنجشنبه ۱۳٩۱/٦/٢ - انقلابی

سلام بر حسین(ع)

امروز صبح جمعه وقتی به راهپیمایی روز قدس رفتم، متوجه شدم بر خلاف ادعای رسانه های صهیونیسم خبری از تی تاپ و ساندیس نبود.نیشخند چون مردم روزه دار و جمعیت زیاد آمده بودند.

بعد از ظهرش رفتم مزرعه برای دروی برنج.

هوا گرم و سوزان و من لب تشنه. آب جلوی چشمم و من به عشق خدایم نمی خورم. با خدایم عهد بستم که خدایا فرمودی ماه رمضان است و روزه را برما واجب کردی. با آنکه آب سرد هست ولی عطشم را به شوق تو حفظ می کنم ، خدایا کار طاقت فرسا را تحمل میکنم. تشنگی را تحمل میکنم. گرمای تابستان و آفتاب سوزان را تحمل میکنم. آب گوارا را می بینم و نمی خورم و تحمل میکنم فقط خدای بزرگم، آن روزی که همه تشنه اند مرا تشنه به حال خودم وامگذار که تن ضعیفم طاقت آتش جهنمت را ندارد.

امام علی علیه السلام چه دلی دارد که روزه داری در روزهای بلند و گرم تابستان دوست دارد. به یاد تشنه لبی سقای دشت کربلا می افتادم.آب فرات باشد و طفل شش ماهه رباب لب تشنه.

السلام علیک یا سید الشهدا ابا عبدالله الحسین

السلام علیک یا ابالفضل العباس

نظرات()    link     جمعه ۱۳٩۱/٥/٢٧ - انقلابی

امام جمعه محترم لنگرود: مگر لنگرودی ها مرده اند...؟

در نماز جمعه این هفته حضرت حجت الاسلام و المسلمین حاج آقا صدیق به چند نکته مفید قابل عرض اشاره کردند. البته ایشان حرفهای خوبی می زنند ولی متاسفانه بیشتر در مقام حرف باقی می ماند.



بقيه در ادامه مطلب

نظرات()    link     دوشنبه ۱۳٩۱/٥/۱٦ - انقلابی

برای خود نوشت!

راستی چقدر شیرینه که آدم خواب آقاشو ببینه. همین چند شب پیش خواب دیدم تو یه جا خیلی سر سبز ( کمی شبیه چمن زمین فوتبال ) بودم که توفیق زیارت امام خامنه ای آن هم از نزدیک نصیبم شد. اصلا در پوست خودم نمی گنجیدم. آقامون بود. خیلی منو مورد تفقد و نوازش خودش قرار داد و احوال و وضعیتم را می پرسید. درست یادم نیست چه صحبتهایی رد و بدل شد ولی لبخند آقا واقعا زیبا و دلرباست. تو بیداری که توفیق زیارت نداشتیم. دل خوشیم همینه که تو خواب آقامون از ما راضی بودند.

دلیل رضایت آقا رو نمی دونم. نمی دانم چرا! من کسی نیستم. حتی خودم هم از کارم راضی نیستم. من شاید کوچکترین و کمترین سرباز آقا هم نباشم. وای به حالم اگر مقام ولایت از من رنجیده خاطر بشه. وای بحالم اگر با رفتارم دل امام زمان (عج)مو خون کنم. باید خیلی بهتر از اینها باشم ولی باز هم خدایا به امید تو.

بیشتر از اینها باید کار فرهنگی صورت بگیرد. وضع جامعه ما نتیجه تنبلی و رخوت ماست. همه باید دست به دست هم بدهیم و وجدان های خفته را بیدار کنیم. وجدانهایی که برخی به خواب ابدی رفته اند را باید با دمِ مسیحایی بیدار کرد.

تو جامعه ای که برخی مسئولینش فقط شعار میدهند و دم از اسلام می زنند و در عمل فقط به فکر جیب شخصی خودشون هستند. غافل از وضعیت فرهنگی جامعه...

( ادامه مطالب را در همین رابطه بخوانید و خواهشا از دست ندهید)

1- مساله ای که منو به خود واداشت

2- قدری تأمل...

نظرات()    link     یکشنبه ۱۳٩۱/٥/۸ - انقلابی

مساله ای که منو به خود واداشت:

چند هفته پیش یکی از بسیجیان پایگاه تقریبا 19-18 سالشه اصالتا کرمانشاهی (کُرد) که جدیداً رفت و آمد خوبی هم با بسیج داره. پسر خوب و مؤدبیه و با بنده هم کمی مراودات داشته. یکبار سر صحبت باز شد و خصوصی بهش گفتم: فلانی چرا نماز اول وقت نمی خونی. یکم خواست بپیچونه ولی دیگر گیر کرده بود...



بقيه در ادامه مطلب

نظرات()    link     چهارشنبه ۱۳٩۱/٥/٤ - انقلابی

تشنه تر از دیروزم

سر به جای پـا درون روضه ات عمداً نهم

زانکه می ترسم که بر بال ملائک پا نهم

 

در محشر اگر لطف تو خیزد به شفاعت

بســـیار بجـــــویند و گنــه کار نـــیــابند.



بقيه در ادامه مطلب

نظرات()    link     چهارشنبه ۱۳٩۱/٤/٢۱ - انقلابی

چشمان ِ منتظر ِ من

السلام علیک یا اهل بیت النبوه و موضع الرساله

این هفته به امید خدا پس از مدتها چشم انتظاری سفرمون جور شد. تو همین چند ماه سالجاری 3 بار برنامه ریختیم هربار یک مشکلی پیش اومد و ما رو تو خماری گذاشت. خمارتیم یا امام غریب(ع)



بقيه در ادامه مطلب

نظرات()    link     یکشنبه ۱۳٩۱/٤/۱۱ - انقلابی

سوغاتِ اعتکاف

اعتکافسه روز در مسجد ( خانه خدا) بیتوته کردم. سه روز درب دنیا را به روی خودم بستم. همون دنیایی را که بر من حرام نبود. تا اینکه بگویم خدایا دنیایی که خلق کردی هرچقدر زیبا باشد، وقتی اسم تو وسط بیاید باز هم مال توأم نه مال دنیا.

سه روز درب مُلک خدا را به رویم بستم تا اینکه ابواب ملکوتش را به سویم بگشایند. مسجد خانهء خدا گرچه ظاهراً چهار دیواریش محدود است ولی در کرانه های آسمان به یُمن همنشینان صالح و نفسهای پاک و مسیحایی که ذکر خدا می کنند به ما ارتفاع میدهد. دیگر از آن بالا، موجودات پایین حقیر به نظر میرسند. راستی چه تعبیر جالبی! هر چه بالاتر بروی، دنیا را حقیرتر و کوچکتر می بینی و تازه می فهمی که این دنیا حقیرتر از آن است که بخواهی به آن تعلق داشته باشی. دنیا ارزش آن را ندارد که مانع بشود آن بالاها را نبینی. هرچه بالاتر بروی، باز هم راه دارد. انتهایش را فقط خدا می داند و پیامبرش که در شب معراج حضوراً بوصال معشوق خود رسید.



بقيه در ادامه مطلب

نظرات()    link     جمعه ۱۳٩۱/۳/۱٩ - انقلابی

زندگانی آیت الله بهجت به روایت تصویر

آدمی از عشق کجا می رسد؟        بهجت خوبان به خدایش رسید



بقيه در ادامه مطلب

نظرات()    link     پنجشنبه ۱۳٩۱/٢/٢۸ - انقلابی

فاطمه(س)؛ هدف از خلقت

خداوند تبارک و تعالی در حدیث قدسی به پیامبرش(ص) می فرماید:

لولاک لما خلقت الافلاک و لولا علی لما خلقتک و لولا فاطمه لما خلقتکما ...

ای پیامبر(ص)! اگر تو نبودی آسمانها و زمین را خلق نمی کردم و اگر علی(ع) نبود تو را نیز نمی آفریدم و اگر فاطمه(س) نبود  شما دو تن را خلق نمی کردم .

(کتاب بحار الانوار، ج 16، ص 405 به نقل از مناقب آل ابى طالب، ج 1، ص 186)



بقيه در ادامه مطلب

نظرات()    link     پنجشنبه ۱۳٩۱/٢/٧ - انقلابی

ملکه های ایرانی

چارلز دانشجوی انگلیسی با طعنه به دوست و همکلاسی ایرانی اش همایون می گوید:

چرا خانوماتون نمیتونن با مردا دست بدن یا لمسشون کنن؟؟ یعنی مردای ایرانی اینقدر کارنامه خرابی دارند و خودشون رو نمیتونن کنترل کنن؟؟

همایون لبخندی میزند و می گوید :

ملکه انگلستان میتونه با هر مردی دست بده ؟ و هر مردی می تونه ملکه انگلستان رو لمس کنه؟!

چارلز با عصبانیت می گوید :

نه! مگه ملکه فرد عادیه ؟!! فقط افراد خاصی می تونن با ایشون دست بدن و در رابطه باشن!!!

همایون هم بی درنگ می گوید :

همه خانوم های ایرونی همشون ملکه هستن!!!

 زیباترین خوی زن ، نجابت اوست

نظرات()    link     دوشنبه ۱۳٩۱/۱/٢۱ - انقلابی

اجازه هست به خانوم شما نگاه کنم؟!!

جوان خیلی آرام و متین به مرد نزدیک شد و با لحنی موأدبانه گفت : ببخشید آقا! من می تونم یه کم به خانوم شما نگاه کنم و لذت ببرم؟
مرد که اصلا توقع چنین حرفی را نداشت و حسابی جا خورده بود، مثل آتشفشان از جا در رفت و میان بازار و جمعیت، یقه جوان را گرفت و عصبانی، طوری که رگ گردنش بیرون زده بود، او را به دیوار کوفت و فریاد زد مردیکه عوضی، مگه خودت ناموس نداری ...  می خوری تو و هفت جد آبادت ... خجالت نمی کشی؟ ...
جوان امّا، خیلی آرام، بدون اینکه از رفتار و فحش های مرد عصبی شود و عکس العملی نشان دهد، همانطور موأدبانه و متین ادامه داد خیلی عذر می خوام فکر نمی کردم این همه عصبی و غیرتی شین،
دیدم همه بازار دارن بدون اجازه نگاه میکنن و لذت می برن، من گفتم حداقل از شما اجازه بگیرم که نامردی نکرده باشم ... حالا هم یقمو ول کنین، از خیرش گذشتم.
 مرد خشکش زد ... همانطور که یقه جوان را گرفته بود، آب دهانش را قورت داد و زیر چشمی زنش را برانداز کرد ...

نظرات()    link     یکشنبه ۱۳٩۱/۱/٢٠ - انقلابی

وقتی شیطان نیکوکار می شود!

مردی صبح زود از خواب بیدار شد تا نمازش را در مسجد بخواند. لباس پوشید و راهی خانه خدا شد. در راه مسجد، زمین خورد و لباس هایش کثیف شد، بلند شد و به خانه برگشت و پس از تعویض لباس هایش دوباره راهی مسجد شد. در راه، در همان نقطه مجدداً زمین خورد! دوباره بلند شد و به خانه برگشت. بار دیگر لباس هایش را عوض کرد و راهی مسجد شد.



بقيه در ادامه مطلب

نظرات()    link     دوشنبه ۱۳٩٠/۱٠/۱٩ - انقلابی

همه امتحان می شویم

خاطره ای مربوط به کسی که در یکی از مراکز اسلامی لندن، مبلّغ اسلامی بود. عمرش را روی این کار گذاشته بود. تعریف می کرد که یک روز سوار تاکسی می شود و کرایه را می پردازد. راننده بقیه پول را که برمیگرداند ، 20 سنت اضافه تر میدهد.

می گفت: چند دقیقه ای با خودم کلنجار رفتم که بیست سنت اضافه را برگردانم یا نه.



بقيه در ادامه مطلب

نظرات()    link     سه‌شنبه ۱۳٩٠/۱٠/۱۳ - انقلابی

خدا پدر و مادر ادیسون را بیامرزه!

ادیسون در سنین پیری پس از کشف چراغ برق یکی از ثروتمندان آمریکا به شمار می‌رفت و درآمد سرشارش را در آزمایشگاه بزرگ و مجهزش، هزینه می‌کرد. این آزمایشگاه بزرگترین عشق پیرمرد بود. و هر روز اختراعی جدید در آن شکل می گرفت تا آماده بهینه سازی و ورود به بازار شود.
در همین روزها بود که نیمه های شب از اداره آتش نشانی به پسر ادیسون اطلاع دادند، آزمایشگاه پدرش در آتش می سوزد و حقیقتا کاری از دست کسی بر نمی آید و تمام تلاش ماموران فقط جلوگیری از گسترش آتش به سایر ساختمانها است. آنها تقاضا داشتند که موضوع به نحو قابل قبولی به اطلاع ادیسون رسانده شود. پسر با خود اندیشید که احتمالا پیرمرد با شنیدن این خبر سکته می‌کند و لذا از بیدار کردن پدرش منصرف شد و خودش را به محل حادثه رساند.
ولی با تعجب دید که پدرش در مقابل ساختمان آزمایشگاه روی یک صندلی نشسته است و سوختن حاصل تمام عمرش  را نظاره میکند.
وقتی پدر پسرش را دید با صدای بلند و سرشار از شادی گفت: پسر تو اینجایی! می بینی چقدر زیباست! رنگ آمیزی شعله ها را می بینی؟ حیرت آور است! من فکر میکنم که آن شعله های بنفش به علت سوختن گوگرد در کنار فسفر به وجود آمده است! خیلی زیباست! کاش مادرت هم اینجا بود و این منظره زیبا را می دید. کمتر کسی در طول عمرش امکان دیدن چنین منظره زیبایی را خواهد داشت. پسرم اینگونه نیست؟
پسر حیران و گیج جواب داد: پدر تمام زندگیت در آتش میسوزد؟!!
پدر گفت: پسرم از دست من و تو که کاری برنمی آید. مامورین هم که تمام تلاششان را می کنند. در این لحظه بهترین کار لذت بردن از منظره ایست که دیگر تکرار نخواهد شد. در مورد آزمایشگاه و بازسازی یا نوسازی آن فردا فکر می کنیم. الان موقع این کار نیست. به شعله های زیبا نگاه کن که دیگر چنین امکانی را نخواهی داشت.
توماس آلوا ادیسون سال بعد مجدداً در آزمایشگاه جدیدش مشغول کار بود و همان سال یکی تز بزرگترین اختراعات بشری، یعنی ضبط صدا را تقدیم جهانیان نمود.
آری او گرامافون را درست یک سال پس از آن واقعه اختراع نمود.

اینقدر اختراعاتش بالاخص برق برای جامعه بشری امروزی ضروریه که ارزش شو داره براش دعا کنیم خدا پدر و مادر ادیسون رو بیامرزه!

نظرات()    link     پنجشنبه ۱۳٩٠/٩/۳ - انقلابی

مانعی در مسیر

داستان از آن قرار است که در روزگار قدیم، پادشاهی سنگ بزرگی را دیک جاده اصلی قرار داد. سپس در گوشه ی مخفی شد تا ببیند چه کسی آن را از جلوی مسیر برمیدارد. برخی از بازرگانان ثروتمند با کالسکه های خود به کنار سنگ رسیدند آن را دور زدند و به راه خود ادام دادند. بسیاری از آنها نیز به شاه بد و بیراه گفتند که چرا دستور نداده راه را باز کنند. اما هیچیک از آنان کاری به سنگ نداشتند.
سپس یک مرد روستایی با یک بقچه بار به دوش نزدیک سنگ رسید. بارش را زمین گذاشت و شانه اش را زیر سنگ قرار داد و سعی کرد که سنگ را به کنار جاده هل دهد. او پس از تلاش زیاد بلاخره موفق شد. هنگامیکه سراغ بقچه اش رفت تا به دوش گیرد و به راهش ادامه دهد. متوجه یک کیسه زیر آن سنگ شد. کیسه را باز کرد پر از سکه های طلا بود و یادداشتی از جانب شاه که این سکه ها مال کسی است که سنگ را از جاده کنار بزند.
شاید شما هم با حل مشکل دیگری مزد و پاداش غیر منتظره ای بگیرید.
تو نیکی کن و در دجله انداز، که ایزد در بیابانت دهد باز.

نظرات()    link     سه‌شنبه ۱۳٩٠/٩/۱ - انقلابی

خلاقیت

در یک شرکت بزرگ ژاپنی که تولید کننده وسایل آرایشی بود، شکایتی از سوی یکی از مشتریان مبنی بر خالی بودن یک قوطی صابون به هنگام خرید به کمپانی رسید.
بلافاصله با تاکید و پیگیریهای مدیریت ارشد کارخانه این مشکل بررسی و دستور صادر شد که خط بسته بندی اصلاح گردد و قسمت فنی و مهندسی نیز تدابیر لازمه را جهت پیشگیری از تکرار چنین مسئله ای اتخاذ نماید. مهندسین دست بکار شدند و راه حل پیشنهادی خود را چنین ارائه دادند:



بقيه در ادامه مطلب

نظرات()    link     دوشنبه ۱۳٩٠/۸/۳٠ - انقلابی

داستان یک مرد نابینا

مرد نابینا

روزی مرد نابینایی روی پله ساختمانی نشسته بود و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود که رویش نوشته بود: من نابینا هستم لطفا مرا کمک کنید. روزنامه نگار خلاقی از کنارش می گذشت نگاهی به او انداخت سکه ای داخل کلاهش انداخت کلاهی که چند سکه داخلش بود. بدون اجازه مرد نابینا تابلویش را برداشت و برگرداند و چیزی نوشت و رفت. عصر آن روز روزنامه نگار برگشت و متوجه شد کلاه مرد نابینا پر از سکه و اسکناس شده است. مرد نابینا صدای قدمهایش را شناخت و گفت آیا تو همانی که امروز صبح روی تابلویم چیزی نوشته، چه چیز نوشته بودی؟ روزنامه نگار جواب داد چیز خاص و مهمی نبود. فقط نوشته تان را طور دیگه ای نوشتم. لبخندی زد و رفت ولی مرد نابینا هیچوقت ندانست که او چه نوشته. ولی روی تابلویش اینطور خوانده میشد: امروز بهار است، ولی من نمی توانم آن را ببینم!

به قول معلمامون بفرما و بشین و بتمرک! هرسه یه معنی میدن ولی نحوه گفتاری خیلی رو نتیجه کار تاثیر داره. می تونه کار رو خراب تر یا درست کنه.

نظرات()    link     چهارشنبه ۱۳٩٠/۸/٢٥ - انقلابی

این داستان را حتما بخوانید!

شاید شما هم تا به حال داستانی را خوانده باشید که تحت تاثیر قرار بگیرید. خواندن این داستان مورد نظرم را به همه دوستان توصیه میکنم:

داستان درباره یک کوهنورد است که می خواست از بلندترین کوهها بالا برود. او پس از سالها آماده سازی، ماجرا جویی خود را آغاز کرد. ولی از آنجا که افتخار کار را فقط برای خود می خواست، تصمیم گرفت تنها از کوه بالا برود.
شب بلندی های کوه را تماما درببرگفت و مرد هیچ چیز را نمی دید. همه چیز سیاه بود. و ابر روی ماه و ستاره ها را پوشانده بود.
همانطور که از کوه بالا می رفت. چند قدم مانده به کوه پایش لیز خورد و درحالیکه به سرعت سقوط می کرد از کوه پرت شد. در حال سقوط فقط لکه های سیاهی را درمقابل چشمانش می دید. و احساس وحشتناک مکیده شدن بوسیله قوه جاذبه او را درخود می گرفت.
اکنون فکر می کرد مرگ چقدر به او نزدیک است. ناگهان احساس کرد که طناب به دور کمرش محکم شد. بدنش میان آسمان و زمین معلق بود و فقط طناب او را نگه داشته بود. و در این لحظه ی سکون برایش چاره ای نمانده جز آنکه فریاد بکشد: « خدایا کمکم کن»
ناگهان صدایی پرطنین که از آسمان شنیده می شد جواب داد: «از من چه میخواهی؟»
- ای خدا نجاتم بده!
- واقعا باور داری که من می توانم تو را نجات دهم؟
- البته که باور دارم.
- اگر باور داری ، طنابی که دور کمرت بسته است. پاره کن!


... یک لحظه سکوت ...  و مرد تصمیم گرفت با تمام نیرو به طناب بچسبد.
گروه نجات میگوسند که روز بعد یک کوهنورد یخ زده را مرده پیدا کردند. بدنش از یک طناب آویزان بود و با دستانش محکم طناب را گرفته بود.
او فقط یک متر با زمین فاصله داشت.


و شما؟ چقدر به طنابتان وابسته اید؟
آیا حاضرید آن را رها کنید؟
در مورد خداوند هرگز یک چیز را فراموش نکنید.
هرگز نباید بگویید او شما را فراموش کرده یا تنها گذاشته است.
هرگز فکر نکنید که او مراقب شما نیست.
پس به خدا توکل کنید و به یاد داشته باشید که او همواه شما را با دست راست خود نگه داشته است.
لطفا احساستان را از خواندن این داستان بگویید.

نظرات()    link     جمعه ۱۳٩٠/۸/٢٧ - انقلابی