وصیت نامه شهید محمدرضا هادی تواتری - آرمانهای انقلابی یک ملت

 

ایام عزاداری سالار شهیدان کربلا حضرت اباعبدالله الحسین علیه السلام و یاران صدیقش بر همگان تسليت باد.
آرمانهای انقلابی یک ملت
آرمانهای انقلابی یک ملت

وصیت نامه شهید محمدرضا هادی تواتری

وصیتنامه ای از نوجوان 15 ساله لنگرودی چقدر عارفانه به دنیا نگاه میکنه. این شهید با 15 سال سن مثل یک عارف 40 ساله وصیتنامه ای رو تنظیم کرده وقتی می خونمش می بینم چقدر اینها بزرگن. چه عظمتی دارن شهدا. در کلاس عاشقی جبهه پشت میز وصندلی ننشستن ولی استاد معرفتند. خوندن این چند سطر رو از دست ندید. رو من که خیلی تاثیر میگذاره.

وصیت نامه پاسدار شهید محمدرضا هادی تواتری
جانشین گروهان رزمی سپاه کردستان (بانه)
حیات زمینی              14/3/47
حیات آسمانی         10/10/62
15 ساله اعزامی از سپاه لنگرود

به نام الله پاسدار حرمت خون شهیدان
زندگی دریای متلاطم و حیرت انگیزی است که دائما از امواج حوادث زیر و رو می شود و هیچ کس از هجوم امواج مصائب در سطح این دریای ژرف آسوده و در امان نیست. در این جهان لذت مانند نیروی مثبت و منفی همه جا و همه با هم انجام وظیفه میکند و در برابر حسرت و شادی، اندوه و غم ؛ در مقابل جوانی و نشاط، پیری و ناتوانی قرار گرفته است. هرکس در این جهان زنده است باید بار مصائب را تحمل کند و رنج بکشد. کسی که به دریا میرود قهراً دامنش را آب فرا میگیرد و در طول زندگی خود با یک سلسله حوادث فرساینده و ناگوار، شکست ها ، محرومیت ها و مرگ عزیزان و بسیاری از گرفتاریهای دیگر روبرو میشود.


کیست که از تیشه روزگار ریشه جانش زخم دار نیست و موج حوادث دامنش را تر نکرده است. پروردگار بزرگ دوست دارد که افراد مسلمان در دوستی ثابت قدم باشند و دوستان قدیمی خود را همچنان حفظ کنند . پس همیشه مراقب باشید که در مراتب دوستی علاقه قلبی به خرج دهید.
سلام و درود بر خانواده عزیزم:
راه من حق است، من شهید عشقم،؛ عشق بر اسلام، عشق بر قرآن، همان عشقی که عنوانش حسین(ع) و همان عشقی که کاروان سالارش حسین(ع) است، حسینِ زینب. پس بشتاب اگر تو نیز از مایی، بر ما بپیوند. سلام مادرجان، مادرجان مرا ببخش که تنهایت گذاشتم، من میوه پانزده سال زحمت جگرسوز تو بودم . من میوه شب زنده داریهای تو بودم. من روح و قلب تو بودم. من زندگی و شادی و امید تو بودم، من بودم تا چشم نمی بستم، خوابت نمی برد و بالای سرم نشسته بودی، من بودم که هروقت چشمت به من می افتاد لبان پژمرده ات را خندان میکردی و خنده ات مانند شربتی مرا شاد میکرد. اگر خراشی روی پوستم مشاهده میکردی ، پیراهنت را میدریدی و مرا بغل می گرفتی و دست نوازش تو رت به آرامی بر رخسارم می کشیدی. سخنی تلخ اما در نتیجه شیرین، مادر عزیزم موقع آن رسیده بود که قدم در کربلای حسین(ع) بگذارم و حسین زمان ( خمینی بت شکن ) را دریابم، آری مادرجان قدم برداشتم و رفتم؛ حلالم کن؛ داغ رفتنم تو را بس ناگوار و ناخوشایند خواهد بود، من رفتم که به علی اکبر بپیوندم که غمخوار زینب گردم. مادرجان، مگر نمی بینی که این مادرها شهید می دهند؟ یکی هم تو، وای بر ما، وای بر نشستگان ساکت، وای بر بینایان کور، وای بر مادرانس که صدای زینب را شنیدند و کر بودند. آری این بود که عزم سفر کردم. لاید می خواستی بمانم که زندگی کنم. بمانم که عمر کنم. کدام عمر؟!! کدام زندگی؟!! لذت و هوس ، خنده و خواب ،و استراحت، نه، نه ، زنده آن است که جاویدان باشد، زنده آن است که انسان باشد.  حال که این مصائب را از من شنیدی بدان که لازم بود توشه ناچیزی بردارم، چکمه ایمانم را بپوشم. کفن سفیدی بر تن کشیده با قدی افراشته و با قدی که با کلام حق بر خواسته پایم را در جاده سعادت و بلاخره شهادت نهادم. از دوستانم معذرت میخواهم که تنهایشان گذاشتم. مرا حلال کنید اگر در مدت این چند سال دوست خوب برای شما نبودم و بدی از من دیده اید مرا ببخشید. همسایگان! اگر بدی از من سر زده مرا حلال کنید و از من راضی باشید...

نظرات()    link     پنجشنبه ۱۳٩٠/٩/۳ - انقلابی