آرمانهای انقلابی یک ملت

 

دهه کرامت مبارک
آرمانهای انقلابی یک ملت
آرمانهای انقلابی یک ملت
صد حکایت تربیتی

مقدمه

مطلبی جالب از وبلاگی قدیمی و بروز نشده به نام سفره مربوط  به سال 86 حاوی صد حکایت تربیتی دیدم و  چون من وبلاگ آرمانهای یک ملت را با هدف توجه به انقلاب و ارزشهای آرمانی امام (ره) و شهدای عزیزمون و همه انقلابی های آن دیروز و امروز ایجاد کردم و حفظ این نظام و انقلاب مستلزم تربیت نسل آتی متعهد وفادار و  امانتدار نظام است. فلذا این مطالب را برای بروز کردن و مفید واقع شدن برای شما عزیزان با کمی ویرایش در این صفحه گذاشتم. امید دارم نویسنده محترم وبلاگ سفره (رضوانی) راضی باشند.
بنده معتقدم تـربـیـت فـرزند, مقوله اى سهل و ممتنع است .

سهل است چون اگر به روال طبیعى و تحت ثاثیر فطرت سالم انجام گیرد, نه مشکل خاصى دارد و نه کمبودى .

ممتنع است زیرا با توسعه زندگى شـهـرنشینى , ارتباطات , تکنولوژى , کانالیزه شدن بسیارى از مجارى تربیتى , آموزشى , اقتصادى , سـیاسى و...

هزاران معضل وموضوع تازه در مسیر تربیت کودکان و نوجوانان و جوانان حادث شده است وبسیارى از خانواده ها به کانون هاى بحران اخلاقى و تربیتى و عاطفى تبدیل گشته اند.

دیـگـر بـى سواد بودن والدین توجیه پذیر نیست .

آنها هرگز نمى توانند مشکلات اخلاقى و عاطفى فـرزنـدانشان را تجزیه و تحلیل کنند و راهى براى اصلاح بیابند.

اینک پدر و مادر باید با مقوله هاى تـربـیـتـى و روان شـنـاسى کودک و نوجوان و جوان آشنا باشند.در صورت امکان باید با مشاوران صاحب نظر گفتگو کنند و چگونگى ارتباط با فرزندان را زیر نظر آنها تنظیم نمایند.حداقل کارى که هر پدر و مادرى باید انجام دهد آن است که مسائل ساده وسهل الوصول و کلى را دربـاره تـربـیـت و برخورد با فرزندان خویش فراگیرد و خود رااز فراگیرى و اعمال آنها بى نیاز نداند.

شـیـوه پیامبر اسلام (ص ) و ائمه اطهار(ع ) در تربیت و ارتباط با مردم , به ویژه باکودکان , این امور سـهـل الوصول و کلى و در عین حال مطابق با فطرت و عقل سلیم رابه ما مى آموزد.

به عقیده ما آنها به خاطر وصل بودن به منبع وحى و داشتن گوهرعصمت , از خطا و لغزش در امان هستند و لذا شیوه اى را که در تربیت کودکان توصیه مى کنند سالم ترین و دست یافتنى ترین روش هاست .

در این مجموعه که محور آن , شیوه ارتباط والدین با کودکان است روایات وحکایات برگزیده اى از پـیـامـبر اکرم (ص ) و ائمه اطهار(ع ) و سالکان راه ایشان ونکته هایى از دوران کودکى بزرگان و...جـمـع آورى شده است که تا حدى طریقه مواجهه و هماهنگى با دنیاى کودکان را تصویر مى کند.امید است که مفید واقع شود.


1 - توجه به کودک

گروهى از کودکان مشغول بازى بودند.

ناگهان با دیدن پیامبر(ص )که به مسجد مى رفت , دست از بـازى کـشـیـدنـد و بـه سـوى حـضـرت دویدند و اطرافش را گرفتند.آنها دیده بودند پیامبر اکـرم (ص ),حسن (ع ) و حسین (ع ) را به دوش خود مى گیرد و با آنها بازى مى کند.به این امید, هر یک دامن پیامبر را گرفته , مى گفتند: شتر من باش ! پـیامبر مى خواست هر چه زودتر خود را براى نماز جماعت به مسجد برساند, اما دوست نداشت دل پـاک کـودکـان را بـرنـجاند.

بلال درجستجوى پیامبر از مسجد بیرون آمد, وقتى جریان را فهمید خـواسـت بـچه ها را تنبیه کند تا پیامبر را رها کنند.آن حضرت وقتى متوجه منظوربلال شد, به او فرمود: تنگ شدن وقت نماز براى من ازاین که بخواهم بچه ها را برنجانم بهتر است .پیامبر از بلال خواست برود و از منزل چیزى براى کودکان بیاورد.بلال رفت و با هشت دانه گردو بـرگـشـت . پـیـامـبـر(ص ) گـردوهـا را بین بچه ها تقسیم کرد و آنها راضى و خوشحال به بازى خودشان مشغول شدند.((1))

بیان : توجه به نیاز و خواسته هاى کودک از اصول اولیه تربیت است .آسان ترین و پسندیده ترین راه , راضـى کـردن کودکان و همان روش متواضعانه پیامبر است که علاوه بر تامین نیاز کودک , به آنها نوعى شخصیت نیز مى بخشد.


2 - مسؤولیت پدران

روزى عده اى از کودکان در کوچه مشغول بازى بودند.

پیامبر(ص )در حین عبور, چشمش به آنها افتاد و خواست نقش بسیار بزرگ پدران و مسؤولیت سنگین آنها را در رشد کودک به همراهانشان گوشزدکند.فرمود:واى بر فرزندان آخرالزمان از دست پدرانشان .اطـرافـیـان پیامبر با شنیدن این جمله به فکر فرو رفتند.لحظه اى فکرکردند شاید منظور پیامبر, فرزندان مشرکان است که در تربیت فرزندانشان کوتاهى مى کنند.

عرض کردند: یا رسول اللّه , آیا منظورتان مشرکین است ؟ - نـه , بلکه پدران مسلمانى را مى گویم که چیزى از فرایض دینى رابه فرزندان خود نمى آموزند و اگـر فـرزنـدانشان پاره اى از مسائل دینى رافراگیرند, پدران آنها,ایشان را از اداى این وظیفه باز مى دارند.

اطرافیان پیامبر با شنیدن این سخن , تعجب کردند که آیا چنین پدران بى مسؤولیتى نیز هستند.پـیامبر که تعجب آنها را از چهره شان خوانده بود ادامه داد: تنهابه این قانع هستند که فرزندانشان از مال دنیا چیزى را به دست آورند.... آنگاه فرمود: من از این قبیل پدران بیزار و آنان نیز از من بیزارند.((2))

بـیـان : در عـصـر حاضر, دلیل دور بودن و ناآگاهى قشر عظیمى ازکودکان و نوجوانان از مسائل مذهبى , بى توجهى والدینشان به این مساله مهم است .


3 - تبعیض ناروا

سـال هـا از بعثت پیامبر اکرم (ص ) گذشته بود.هنوز افکار دوران جاهلیت و تبعیض بین فرزندان وجـود داشت .مردى عرب , آن روزبراى انجام دادن کارى دست دو فرزندش را گرفت و شرفیاب محضررسول اکرم (ص ) شد.هنگامى که نشسته بود, یکى از فرزندان خود رادرآغوش گرفت , به او محبت کرد و او را بوسید و به فرزند دیگرش توجهى نکرد.پیغمبر که این صحنه تاثرانگیز را مشاهده کرد نتوانست طاقت بیاورد, پس فرمود: چرا با فرزندان خود به طور عادلانه رفتارنمى کنى ؟ آن مرد عرب جوابى جز سکوت نداشت .

سرش را پایین انداخت وعرق شرم بر پیشانى اش نشست .او در آن روز دریـافت که کارش اشتباه بوده است و فهمید که درنگاه کردن نیز نباید بین فرزندان فرقى گذاشت .

((3))

4 - تربیت قبل از تولد

مـلامحمدتقى مجلسى از علماى بزرگ اسلام است .وى در تربیت فرزندش اهتمام فراوان داشت و نـسـبـت به حرام و حلال , دقت فراوان نشان مى داد تا مبادا گوشت و پوست فرزندش با مال حرام رشدکند.مـحمدباقر, فرزند ملامحمدتقى , کمى بازیگوش بود.شبى پدربراى نماز و عبادت به مسجد جامع اصـفـهـان رفـت .آن کـودک نـیـز همراه پدر بود.

محمدباقر در حیاط مسجد ماند و به بازیگوشى پرداخت .وى مشک پر از آبى را که در گوشه حیاطمسجد قرار داشت با سوزن سوراخ کرد و آب آن را بـه زمـین ریخت .با تمام شدن نماز, وقتى پدر از مسجدبیرون آمد, با دیدن این صحنه , ناراحت شد.دست فرزند را گرفت وبه سوى منزل رهسپار شد.رو به همسرش کرد و گفت : مى دانید که مـن در تربیت فرزندم دقت بسیار داشته ام .

امروز عملى از او دیدم که مرابه فکر واداشت .با این که در مورد غذایش دقت کرده ام که از راه حلال به دست بیاید, نمى دانم به چه دلیل دست به این عمل زشت زده است .حال بگو چه کرده اى که فرزندمان چنین کارى را مرتکب شده است .زن کمى فکر کرد و عاقبت گفت : راستش هنگامى که محمدباقر رادر رحم داشتم , یک بار وقتى به خانه همسایه رفتم , درخت انارى که درخانه شان بود, توجه مرا جلب کرد.

سوزنى را در یکى از انارها فروبردم و مقدارى از آب آن را چشیدم .ملامحمدتقى مجلسى با شنیدن سخن همسرش آهى کشید و به رازمطلب پى برد.((4))

بـیان : اگر در روایات اسلامى تاکید شده که خوردن غذاى حرام ولواندک در نطفه تاثیر سوء دارد به همین جهت است .لذا بزرگان علم تربیت گفته اند: تربیت قبل از تولد شروع مى شود.


5 - فرزند, نتیجه دعا

عـلـى بـن بـابویه آن مرد بزرگ الهى , در پنجاه سالگى , هنوز صاحب فرزندى نبود.او که عشق و علاقه وافرى به اهل بیت و ائمه اطهار(ع )داشت , طى نامه اى به یکى از نایبان خاص امام زمان (ع ) از اوخواست که از محضر حضرت بقیة اللّه بخواهد براى او دعا کندتاخداوند فرزندى صالح و فقیه به او عـنـایـت فـرمـایـد.تقاضاى آن مردعارف و خداشناس به محضر امام (ع ) رسید.

آن حضرت در جـواب فرمود: او از همسر خود صاحب فرزند نخواهد شد, اما به زودى همسرى نصیب وى خواهد گردید که از وى داراى دو پسر فقیه خواهدگشت .مطابق وعده حضرت امام زمان (ع ), دوران بى فرزندى سپرى شدوخداوند به او سه فرزند پسر داد کـه دو پـسـرش بـه نـام هـاى محمدوحسین به برکت هوش و حافظه فوق العاده شان به بالاترین مراتب فقاهت رسیدند.

مـحـمـد مـعروف به شیخ صدوق در همان دوران طفولیت صاحب نبوغ و هوش سرشارى بود و اساتید خود را به شگفتى وامى داشت . ((5))


6 - کودک و تاثیرات محیط

سـال هـاى سال از حادثه مصیبت بار جنگ دوم جهانى گذشته بود.زنى فرانسوى به جراحى مغز احتیاج پیدا کرد.با این که آن زن آلمانى نمى دانست , اما وقتى چاقوى جراحى به رگى از مغز وى اصابت کرد,زن در حال بى هوشى شروع به خواندن سرودى به زبان آلمانى نمود.چاقو را که از رگ برداشتند, خواندن سرود نیز قطع شد.تکرار این عمل تعجب پزشکان را در پى داشت .

پـس از تحقیقات فراوان , پرده از این راز برداشته شد: هنگام هجوم آلمان به فرانسه , این زن که در آن هنگام کودک خردسالى بیش نبوده ,درخیابان شاهد سرودهایى بوده است که سربازان اشغالگر آلـمـانـى مـى خـوانـده انـد.این سرودها از آن هنگام در ضمیر ناخودآگاه وى محفوظ مانده بوده است .((6))

بـیـان : مـوضوع تاثیر پذیرى در سنین کودکى , در روایات بسیارى مورد تاکید قرار گرفته است و شاید حکمت خواندن اذان و اقامه درگوش راست و چپ کودک بعد از تولد, همین جهت باشد.


7 - بوسیدن کودک

بـسـیـار دیـده مـى شـد کـه پـیـامبر اسلام (ص ) حسن (ع ) و حسین (ع ) رادر آغوش مى گرفت و مى بوسید. روزى آن دو را در بغل گرفت وبوسید.شخصى که حضور داشت , وقتى علاقه پیامبر و رفـتـار وى رابـااطفال دید به فکر فرو رفت و پیش خود گفت : آیا تا به حال در اشتباه بوده ام ؟ آیا روش اسـلام در تـربـیت فرزند این است ؟ اگر این طور است پس من در این مساله بسیار کوتاهى کرده ام .

بـه پـیـامبر نزدیک شد و در حالى که خجالت مى کشید سخن بگوید,عرض کرد: یا رسول اللّه من داراى ده فرزند کوچک و بزرگ هستم ,اماتاکنون هیچ یک از آنها را نبوسیده ام .پـیـامـبر از گفته او به قدرى ناراحت شد که رنگ چهره مبارکشان تغییر کرد.ایشان به او فرمود: خـداوند مهر و محبت را از قلب توبیرون کرده است .آن کس که به کودکان ما رحم نمى کند و به بزرگ مااحترام نمى گذارد, از ما نیست .

((7))

8 - پدر خیانتکار

اواخر آن شب زمستانى , مسافران در ایستگاه اتوبوس به انتظارماشین ایستاده بودند.مردى تنومند بـا چـهره اى غیر عادى , به همراه طفل شش ساله اش در کنار دیگر مسافران منتظر آمدن اتوبوس بـود.حـالـت سـرگـیـجه و تهوع , آن طفل بى چاره را راحت نمى گذاشت .تااین که حال آن طفل مـعصوم بدتر شد و در کنار خیابان استفراغ کرد.همه فکر مى کردند غذایى آلوده کودک را مسموم کرده است .

کنجکاوى , یکى از مسافران را واداشت از پدر طفل بپرسدفرزندش چه مرضى دارد.آن مـرد پـس از کمى سکوت با صداى درشتى گفت : فرزندم مریض نیست .امشب او را به مجلس عیش و نوش یکى از دوستانم بردم وعلى رغم میل کودک , به او شراب خوراندم ! ((8))

بیان : فکر مى کنید پرورش این کودک در چنین خانواده اى ,چه نتیجه اى به دنبال خواهد داشت .آیا خیانتى بالاتر از این تصورمى شود؟

9 - گام اول در تنبیه کودک

خـانـواده اى از دسـت فرزند شرورشان کلافه شده بودند.بى ادبى فرزند خردسال , پدر و همه اهل منزل را رنج مى داد.بیرون از منزل نیزکسى از آزار و اذیت او آسایش نداشت .پدر نیز هر بار او را به باد کتک مى گرفت , به امید این که بر اثر تنبیه , دست از کارهاى زشت بردارد, امافایده اى نداشت .

روزى دسـت فـرزنـد خـود را گرفت و نفس زنان , نزدحضرت ابوالحسن (ع ) آورد و از وى شکایت کـرد.حـضـرت نـگـاهـى بـه آن مـرد کـرد و خـواسـت راه و روش تربیت کردن را به او بیاموزد.

فرمود:فرزندت را نزن .مرد از خودش پرسید: پس چگونه فرزندم را تربیت کنم .منتظربودتا ادامه کلام امام را بشنود.امام ادامه داد: براى ادب کردنش ازاو دورى و قهر کن .مـرد گـویا دنیاى جدیدى در تربیت فرزند به رویش گشوده شد.

درهمان لحظه تصمیم گرفت شـیـوه قهر و دورى را پیشه خود سازدوبافرزندش سخنى نگوید.در همین فکر بود که ادامه کلام امـام , او راآگـاه تـر کـرد.امـام فرمود: ولى مواظب باش قهرت زیاد طول نکشد وهرچه زودتر با فرزندت آشتى کن .((9))

بیان : شیوه تنبیه بدنى در تربیت کودک هیچ تاثیرى ندارد, بلکه نتیجه عکس دارد.چون علاوه بر عـادت بـه تـنـبیه , عظمت و ابهت پدر ومادر و یا معلم را نزد کودک خدشه دار مى کند و راه براى تربیت بعدى نیز بسته مى شود.


10 - کودکان امروز بزرگان فردا

حـضـرت امام حسن مجتبى (ع ) هر از گاهى فرزندان را دور خودجمع مى کرد و آنان را نصیحت مـى نـمـود.روزى فـرزنـدان خـود وفرزندان برادرش را فرا خواند.کودکان قبل از شرفیاب شدن بـه حضورامام , نمى دانستند ایشان به چه قصدى آنها را دعوت کرده است ,ولى خوشحال بودند که هر وقت نزد امام مى روند, با دست پربازمى گردند.همه کودکان که دور امام (ع ) گرد آمدند, امام (ع ) فرمود: همه شما,کودکان امروز هستید و امید مـى رود کـه بـزرگان اجتماع فردا نیز باشید,پس دانش بیاموزید و در کسب علم کوشش کنید.((10))


11- مجال تحرک کودکان را سلب نکنید

آن روز پس از تعمیر رادیو, صداى امام توجه مرا به خود جلب کرد:رادیو را کجا مى گذارید؟ عرض کردم : روى میز, کنار دستتان .- نه , جایى بگذارید که دست بچه به آن نرسد و بهتر است روى تاقچه بگذارید.بـا کمى تامل مقصود امام را دریافتم .حضرت امام براى آن که هم رادیو محفوظ باشد و هم مجبور نـبـاشـد مـجـال تحرک کودک را محدود وسلب نماید و او را با امر و نهى آزرده خاطر سازد, این دستور رافرمود. ((11))


12 - مادر و فرزندى پاک

خـلـیـفـه دوم , گـاهـى شـب ها از منزل بیرون مى رفت .شبى صداى زنى را شنید که از دخترش مـى خـواست شیر گوسفندان را براى فروش بیشتر, با آب مخلوط کند, اما دختر از این کار امتناع مى کرد.وقتى که مادر از روى تمسخر گفت : خلیفه ما را نمى بیند.دختر گفت : خداى خلیفه که ما را مى بیند.خلیفه به پسرش عاصم گفت : تحقیق کن تا او را برایت خواستگارى کنیم .بعد از تحقیق , متوجه پاک بودن دختر شدند.

ازدواج که صورت گرفت , خداوند دخترى به آنها داد کـه ام عـاصـم نـام نـهـاده شد, این دختربا عبدالعزیزبن مروان ازدواج کرد.خداوند پسرى به نام عمربن عبدالعزیز به آنها عطا کرد.عـمـربـن عبدالعزیز وقتى به خلافت رسید, سب امیرالمؤمنین راممنوع کرد, فدک را به فرزندان حـضـرت زهـرا بـرگـرداند و وقتى که به این کار او اعتراض مى کردند مى گفت : حق با حضرت فاطمه (س )است . ((12))


13- کودکان را قرآن بیاموزید

زمـانـى کـه فرزدق ((13)) در دوران کودکى , همراه پدرش به حضورامام على (ع ) رسید, امام از پدرش سؤال کرد: این پسرکیست ؟ جواب داد: او فرزند من است و همام نام دارد.پـدر فـرزدق در ادامه سخنش گفت : شعر و کلام عرب را آن چنان به او آموختم که مهارت کامل در این فن دارد.آن مـرد انتظار داشت که فرزندش مورد تشویق امام (ع ) قرار بگیرد,ولى امام (ع ) که افتخار کودک مسلمان را در فراگیرى قرآن مى دانست فرمود: اگر قرآن را به او یاد مى دادى برایش بهتر بود.

فـرزدق وقتى این سخن امام را شنید به فکر فرو رفت .کلام امام (ع )در قلبش نشست و این سخن همیشه در خاطرش ماند.از آن لحظه خودش را مقید کرد تا وقتى قرآن را حفظ نکند آرام ننشیند.

چنین نیزکرد و قرآن را کاملا حفظ نمود. ((14))


14 - از حرف تا عمل

در زمـان پـیـغمبر اکرم (ص ), طفلى بسیار خرما مى خورد.هر چه اورا نصیحت مى کردند که زیاد خوردن خرما ضرر دارد, فایده نداشت .مادرش تصمیم گرفت او را به نزد پیغمبر(ص ) بیاورد تا او را نـصـیـحت کند.وقتى او را به حضور پیغمبر آورد, از پیغمبر خواست تا به طفل بفرماید که خرما نخورد, اما آن حضرت فرمود: امروز بروید و او رافردا دوباره بیاورید.روز دیـگر زن به همراه فرزندش خدمت پیغمبر(ص ) حاضر شد.

حضرت به کودک فرمود که خرما نـخورد.در این هنگام زن , که نتوانست کنجکاوى و تعجب خود را مخفى کند, از ایشان سؤال کرد: یارسول اللّه , چرا دیروز به او نفرمودید خرما نخورد؟ حـضـرت فـرمـود: دیـروز وقتى این کودک را حاضر کردید, خودم خرما خورده بودم و اگر او را نصیحت مى کردم , تاثیرى نداشت .امـام صـادق (ع ) فـرمود: به راستى هنگامى که عالم به علم خودعمل نکرد, موعظه او در دل هاى مردم اثر نمى کند, همان طور که باران از روى سنگ صاف مى لغزد و در آن نفوذ نمى کند.((15))


15- اثرات پرورش آرزو در کودک

مـى گـویـند: زنى دیوانه شد و او را به دارالمجانین بردند.براى معالجه اش هر کار کردند فایده اى نـبـخشید.این زن هر روز صبح ,دیوانه ها را دور خودش جمع مى کرد و مى گفت : من یک شوهر زیبادارم .یک پسر و یک دختر خوشگل دارم .ماشین سوارى قشنگى داریم .عصر به عصر که شوهرم از سـر کـار مـى آیـد, پـشت فرمان ماشین مى نشیند و من و بچه ها هم عقب ماشین مى نشینیم .

از قصرمان که درشمیران است مى رویم به ویلایى که داریم و در آنجا تفریح مى کنیم .... بـعد از تحقیقات درباره کودکى این زن , معلوم شد که وى در زمان درس خواندن آمال و آرزوهاى عـجـیبى داشته است , مثلا آرزوداشته است که شوهر آینده اش یک ادارى عالى رتبه و خوش قیافه بـاشد,بچه هاى آنها, قصر و ویلایشان , ماشین و ...

چنین و چنان باشد.سال هابا این آرزوها زندگى مـى کـنـد تـا ایـن کـه از قـضـا به همسرى مردى عادى ,فاقد زیبایى و ثروت در مى آید.زندگى مـشـتـرکـشـان را در خـانـه اى کـوچـک و اجـاره اى آغـاز مـى کـنـنـد و صـاحـب فـرزنـد نـیز نـمـى شـونـد.عـمـلـى نـشدن آرزوها, چنان روان زن بیچاره را آزار مى دهد تا سرانجام دیوانه اش مى کند.((16))

بـیـان : رؤیـایـى بارآمدن کودک , بیشتر بر اثر تلقینى است که از طرف اطرافیان به ذهن او تزریق مـى شـود.

خـصـوصا پدر و مادر, به فرزند خودوعده هایى ندهند که توان انجام دادن آن را نداشته بـاشند تا نتیجه اش این بشود که او یک عمر در رؤیاهاى خیالى خود پرواز کند و هیچ وقت دسترسى به آن نداشته باشد.


16 - تاثیر تقواى مادر برفرزند

شـیـخ مـفید(ره ) در خواب دید: فاطمه زهرا(س ) در حالى که دست حسن (ع ) و حسین (ع ) را در دست داشت پیش آمد و رو به او فرمود:یاشیخ , به این دو کودک , فقه را تعلیم بده .شیخ مفید از خواب بیدار شد.تعجب کرد از این که فاطمه زهرا(س ) به همراه حسنین بیاید و بگوید به آنها تعلیم بده .روزى شیخ در جلسه درس نشسته بود.ناگهان زنى را دید که دست دو پسرش را در دست داشت و در بـرابـرش ایـستاده بود.زن به شیخ مفید گفت : یا شیخ به این دو کودک (سید رضى و سید مرتضى ),فقه را تعلیم بده .

شـیخ مفید که تعبیر خوابش را دریافته بود, آن دو کودک را به بهترین وجه پرورش داد تا جایى که سید رضى و سید مرتضى ازمفاخر جهان تشیع گردیدند.روزى شـیـخ مفید مقدارى سهم امام به این دو کودک داد که به مادرشان بدهند.مادر آنها پول را قـبـول نـکرد و گفت : سلام مرا به شیخ مفید برسانید و بگویید پدرمان مغازه اى به ارث گذاشته اسـت .مـادرمـان , مال الاجاره این مغازه را مى گیرد و خرج مى کند, لذا احتیاج زیادى نداریم و با قناعت زندگى مى کنیم . ((17))


17 - بهترین نام

چـهـارمـیـن فرزندم که به دنیا آمد, او را خدمت حضرت امام بردم تانامى برایش انتخاب کند.به ایـشـان عـرض کـردم : تـصـمیم داشتم نامش راعلى بگذارم , ولى ترجیح دادم شما نامى براى او انتخاب فرمایید.امام لبخند شیرینى به لب آورد و فرمود: از على بهترچیست ؟((18))


18- شیوه تبریک گفتن نوزاد

مردى به هنگام تبریک تولد فرزند یکى از دوستانش , به او گفت :تولد این نوزاد که سوار بر مرکب مراد خواهد بود, بر تو مبارک باد.حـضرت امیر(ع ) که حضور داشت به او فرمود: به هنگام تبریک وشادباش نوزاد چنین بگو: خداى بـخـشـنـده را شکرگذار باش و این بخشش او, بر تو مبارک باد.امید که فرزندت به کمال توانایى برسد و ازنیکوکارى اش بهره مند شوى .((19))
بیان : اسلام در هر مورد دستور کاملى دارد که محور آن گام زدن انسان در مسیر توحید و رسیدن بـه کمال است .این هدف مقدس حتى در محتواى شادباش نوزاد از طرف ائمه (ع ) پیشنهاد شده است .


19 - دختر, خیلى خوب است

در زمـسـتـان 1363, خداوند به من دخترى عطا فرمود.اورابه خدمت حضرت امام بردم .ایشان با دیدن نوزاد, بى درنگ دست ها راپیش آورد و قنداق کودک را گرفت .پرسید: پسر است یا دختر؟.گفتم : دختر است .ایـشـان بـا شـنـیدن این حرف , نوزاد را در آغوش فشرد.صورتشان رابه صورت کودک گذاشت , پیشانى اش را بوسید و سه بار فرمود: دختر,خیلى خوب است .آن گاه از نامش سؤال کرد.گفتم : دلمان مى خواهد شما نامى برایش انتخاب بفرمایید.حضرت امام بدون تامل سه بار فرمود: فاطمه , خیلى خوب است . ((20))

 

20 - بهترین نام براى دختر

از سـکـونـى روایت شده است که بر امام صادق (ع ) وارد شدم ,درحالى که خسته و غمگین بودم .ایشان رو به من کرد و فرمود:اى سکونى , علت غم و ناراحتى تو چیست ؟ عرض کردم : خداوند به من فرزندى داده است که دختراست .فرمودند: اى سکونى , سنگینى او بر روى زمین است و روزى اوباخداوند.او بدون این که به تو نیاز داشته باشد, زندگى مى کند و نیزبدون استفاده از روزى تو, غذا مى خورد.آن گاه پرسیدند: اسم او را چه گذاشته اى ؟ گفتم : نامش را فاطمه گذاشته ام .آن حضرت با شنیدن نام مقدس فاطمه (س ) سه بار آه کشید.سـپس دست بر پیشانى گذاشت و فرمود: اما اگر اسم او را فاطمه گذاشته اى به او فحش نده و او را لعنت نکن . ((21))


21- موفقیت در علاقه و استعداد کودک

یـکـى از نقاشان بزرگ روزگار, در کودکى , هنگامى که به مدرسه مى رفت , بسیار نامرتب و شلوغ بـود.نـه خـود درس مـى خـواند و نه مى گذاشت سایر شاگردها به درس استاد گوش فرا دهند.روزى استاداو را به حضور طلبید تا در خلوت پندش دهد و عاقبت بازیگوشى وسهل انگارى را به او گوشزد نماید.در حینى که شاگرد تنبل را نصیحت مى کرد, مشاهده نمود که وى با قطعه زغالى , روى زمـیـن , تـصـاویرزیبایى را نقش مى زند.استاد با تجربه به فراست دریافت که آن کودک براى نـقـاشـى آفریده شده است .

براى همین با پدرش صحبت کرد و او رابه تغییر دادن رشته تحصیلى فـرزنـدش تـرغـیـب نمود.بعدها که آن کودک , نقاش بزرگى شد, صحت پیش بینى آن آموزگار هوشمند,پدیدار گردید.از ادیسون پرسیدند که چرا اکثر جوانان به قله هاى موفقیت دست پیدا نمى کنند؟ وى جواب داد: چون در مسیرى که استعدادش را دارندگام نمى زنند.((22))


22- جایزه براى نقاشى کودک

حجة الاسلام رحیمیان نقل مى کند: یـکـى از دوسـتـان , همراه با خانواده اش به دستبوسى حضرت امام نائل شدند.او پس از آن به من مـراجـعـه کرد و گفت : این پسرم که کلاس پنجم دبستان است , دفتر نقاشى اش را براى تقدیم به امـام آورده بـود که محافظان مانع آوردن آن به خدمت امام شدند, براى همین خیلى ناراحت شده است .مـن دفتر نقاشى را گرفتم و در روز بعد خدمت امام تقدیم کردم .

حضرت امام با دقت تمام اوراق آن را ملاحظه فرمود و با دیدن تصویرى از یک تانک که چرخ هاى آن را مداد تراش , تنه آن را کتاب , لـولـه آن رایـک مـداد و سـرنـشـیـن آن را یک طفل دانش آموز تشکیل داده بود, فرمودکه به آن دانـش آموز خردسال جایزه اى مناسب پرداخت شود, که جایزه همراه با نامه اى از سوى دفتر امام به او تقدیم شد. ((23))


23 - شناخت لیاقت هاى کودک

مـى گـویـنـد: انـیـشـتین دانشمند بزرگ و فیزیکدان عصر حاضر,درکلاس هاى ابتدایى چهره درخشانى نداشت , ولى در سال هاى بعد,استعداد شگرف و مخفى مانده خود را بروز داد.

***

بـه مـلـکـشاه سلجوقى خبر رسید که قیصر روم , در صدد تسخیربغداد است .ملکشاه با ارتش مـنـظـم خود به سوى مرز ایران حرکت کرد.خواجه نظام الملک روزى از ارتش سان مى دید که نـاگاه قیافه سربازى کوتاه قد, توجه او را به خود جلب کرد.دستور داد که او راازصف بیرون کنند.او تـصـور کـرده بـود کـه از آن سرباز کوتاه قد,کارى ساخته نیست .ملکشاه به خواجه گفت : چه مى دانى ؟ شاید همین سرباز قیصر را اسیر کند.

اتفاقا مسلمانان در این نبرد پیروز شدند و قیصر روم به دست همین سرباز اسیر گردید.((24))

بـیان : مربى یا پدر و مادر موفق , آنهایى هستند که از شاگرد و یاکودک خود شناخت خوبى داشته بـاشـنـد, اسـتعدادهاى آنها را بیابند وزمینه شکوفایى آن را فراهم کنند.چون خداوند در هر کس استعدادخاصى را قرار داده است که شخص با شکوفایى آن استعداد به توفیق دست خواهد یافت .


24 - پرورش بلند همتى در کودک

سـعدالدین تفتازانى از پایه گذاران فن بلاغت در عالم اسلام است .روزى خواست از اندازه همت فرزند خود, آگاه شود.براى همین به اوگفت : پسرم ! هدف تو از تحصیل چیست ؟ پسر گفت : تمام همت من این است که از نظر معلومات به پایه شمابرسم .پدر از کوتاهى فکر فرزند, متاثر شد و با تاسف گفت : اگر همت توهمین است , هرگز به نیمى از مـراتب علمى من نخواهى رسید, زیرا افق فکر تو بسیار کوتاه است .

من سعدالدین که پدر تو هستم آوازه عـلـمى امام صادق (ع ) را شنیده و از مراتب دانش او آگاه بودم .در آغاز تحصیل تمام هم من این بود که به پایه علمى این شخصیت بى همتا برسم .من بااین همه همت بلند, به این درجه از علم رسـیده ام که مشاهده مى کنى و مى بینى که هرگز در خور قیاس با مقام علمى آن پیشواى بزرگ نیست .

تو که اکنون چنین همت کوتاهى دارى به کجا خواهى رسید؟ ((25))


25 - اثر یک تذکر

بـانوى جوانى مى نویسد: در دوران کودکى , بسیار حساس وخجالتى بودم .از طرفى وزنم بیش از حـد مـعـمـول بـود و گـونـه هـایـم مرابیش از آنچه بودم , چاق نشان مى داد.هرگز به مجالس میهمانى نمى رفتم و تفریحى نداشتم .در مدرسه حتى در ورزش شرکت نمى کردم .حس مى کردم با دیگران فرق دارم و موجودى نامطلوب وزاید هستم .

وقتى بزرگ شدم , با مردى که چند سال از خـودم بـزرگ تـربود ازدواج کردم و باز به همان وضع روحى باقى ماندم .بستگان شوهرم افرادى با وقار و داراى اعتماد به نفس بودند و من هر چه کوشش مى کردم مانند آنها شوم نمى توانستم .تمام این مسائل دست به دست هم داد و مرا به یاس و ناامیدى کشاند تا جایى که به فکرخودکشى افتادم .

امـا یک تذکر, مرا دگرگون ساخت و نجات داد.روزى مادر شوهرم درباره طرز پرورش بچه هاى خود صحبت مى کردو مى گفت : من همیشه اصرار دارم بچه هایم آن گونه که هستند و براى آن آفریده شده اند باشند.این سخن در من به سختى اثر کرد و دانستم که هنوز خود رانشناخته ام و همه بدبختى هایم براى همین است که مى خواهم خود رادر قالبى بریزم که براى آن ساخته نشده ام .((26))

بـیـان : بـا ساختن الگوى مناسب از شخصیت ها براى کودکان مى توان طرز فکر آنها را جهت داد تا امثال این خانم از راضى نبودن وضع ظاهرى , به فکر خودکشى نیفتند.


26 - نتیجه بد اخلاقى معلم

مـعـلمى بود که شاگردان زیادى داشت , اما وى از نظر اخلاقى فردى تندخو بود و بچه ها را اذیت مى کرد.بچه ها به همین علت دلخوشى شان این بود که ولو براى یک روز هم که شده از دست وى خـلاص شـونـد ودرس را تـعـطیل کنند.لذا با هم نشستند و نقشه کشیدند.روز بعد که به کلاس آمـدنـد, هنگامى که معلم وارد شد, یکى از بچه ها به معلم سلام کردو گفت : جناب معلم , خدا بد ندهد.

مثل این که کسالتى دارید؟ معلم جواب داد: نه کسل نیستم .

برو بنشین .شـاگـردى دیـگـر آمـد و گـفت : جناب معلم رنگ و رویتان امروزپریده , خداى نکرده کسالتى دارید؟ این دفعه معلم یکه خورد و آهسته گفت : برو بنشین سرجایت .بـعـد یکى دیگر از شاگردها آمد و همان حرف ها را تکرار کرد.معلم تردید کرد که شاید من مریض هـسـتم .سرانجام وقتى چند شاگرد دیگرهمان حرف ها را با ثاثر و تاسف تکرار کردند, امر بر معلم مشتبه شد وگفت : بله , گویا امروز حالم خوش نیست .

بچه ها وقتى که اقرار گرفتند که او ناخوش است گفتند:آقا معلم ,اجازه بدهید تا امروز شوربایى برایتان تهیه کنیم و از شماپرستارى نماییم .کـم کـم مـعـلـم واقـعـا مریض شد, رفت دراز کشید و شروع کرد به ناله کردن و به بچه ها گفت : برخیزید و به منزل بروید.امروزناخوش هستم و نمى توانم د بدهم .بـچـه هـا کـه هـمـیـن را مـى خـواسـتـند, مکتب را رها کردند و به دنبال تفریح و بازى خودشان رفتند. ((27))

 

27 - تاثیر شیر

مرحوم شهید آیة اللّه حاج شیخ فضل اللّه نورى را در زمان مشروطه به دار زدند.این مجتهد عادل انقلابى , علیه مشروطه غیرمشروعه آن زمان قد علم کرد.با این که اول مشروطه خواه بود, اماچون مـشـروطـه در جـهت اسلام نبود, با آن مخالفت کرد.عاقبت او راگرفتند و زندانى کردند.شیخ پـسرى داشت .این پسر, بیش از بقیه اصرار داشت که پدرش را اعدام کنند.یکى از بزرگان گفته بـود, مـن بـه زندان رفتم و علت را از شیخ فضل اللّه نورى سؤال کردم .

ایشان فرمود:خود من هم انتظارش را داشتم که پسرم چنین از کار درآید.چـون شـیخ شهید, اثر تعجب را در چهره آن مرد دید, اضافه کرد:این بچه در نجف متولد شد.در آن هـنگام مادرش بیمار بود, لذا شیرنداشت .مجبور شدیم یک دایه شیرده براى او بگیریم .

پس از مـدتى که آن زن به پسرم شیر مى داد, ناگهان متوجه شدیم که وى زن آلوده اى است , علاوه بر آن از دشمنان امیرالمومنین (ع ) نیز بود.... کـار ایـن پـسـر به جایى رسید که در هنگام اعدام پدرش کف زد.آن پسر فاسد, پسرى دیگر تحویل جامعه داد به نام کیانورى که رئیس حزب توده شد.((28))

بـیـان : کـودک وقـتى که خون و پوست و گوشت و استخوانش پرورش یافته مادر است , روحیات فرزند نیز جداى از روحیات مادرنخواهد بود.


28 - منشا جسارت به پدر

شخصى از جایى عبور مى کرد.پسرى را دید که پدر خود راکتک مى زند.به او اعتراض کرد.پسر در پـاسـخ گـفـت : مـگر نه این است که فرزند بر گردن پدر حقوقى دارد, از جمله این که نام نیک برایش انتخاب کند و او را تربیت نماید و به او قرآن بیاموزد؟ آن شخص در پاسخ گفت : آرى .پـسر گفت : پدرم نام مرا برغوث (کک ) گذاشته و در تربیتم کوچک ترین کوششى نکرده است , به گونه اى که با وجود رسیدن به سن بلوغ یک کلمه از قرآن را نمى دانم .((29))
بیان : والدینى که در تربیت فرزندانشان اهتمام نمى ورزند وفرزندانشان به صورت گیاهانى هرز و خودرو بار مى آیند, نباید از آنهاانتظار داشته باشند که به ایشان احترام و خدمت کنند.


29 - احترام به کودک

شـبى مرحوم آیة اللّه محمد تقى خوانسارى در حال بازگشت ازنماز جماعت , در خیابان اطراف حرم مطهر حضرت معصومه (س )کودکى را در حال گریه کردن مى بیند.وقتى علت گریه اش را مى پرسد,کودک جواب مى دهد: پولى را که براى گرفتن نان به همراه داشتم گم کرده ام .

بـى درنـگ آن مـرجـع بزرگ به حالت نیمه نشسته , مشغول جستجومى شود تا این که آن دو ریال گـمشده را پیدا مى کند و به کودک مى دهد.ایشان به راحتى مى توانستند چند برابر آن پول را به کودک بدهند,امابراى این که او احساس شرمندگى نکند, به این شکل به اوکمک کردند.((30))


30 - نتیجه تحمیل عبادت

مـردى بـا آن کـه پـدرش از مـؤمنان بود, خدا و معاد را انکار مى کردوبه هیچ یک از اصول و فروع مذهبى پاى بند نبود.شخصى از او پرسید:چه شده است که با داشتن چنین پدر مؤمن و با تقوایى , توچنین از آب در آمدى ؟ مـرد جـواب داد: اتـفـاقـاپدرم باعث شده است که چنین باشم .یادم مى آید زمانى که هنوز کودک نـوپـایـى بـودم , هر سحر, پدرم با زور مرااز خواب بیدار مى کرد تا وضو بگیرم و مشغول نماز و دعا شـوم .

ایـن کـاراو آن قـدر بـر مـن سنگین و طافت فرسا مى آمد که کم کم از عبادت و نمازمتنفر گردیدم و با آن که سال ها از آن ماجرا مى گذرد, هنوز به هیچ یک ازمقدسات و معتقدات مذهبى , علاقه اى ندارم . ((31))


31 - احترام به شاگرد نوجوان

یـکـى از عـلـمـاى وارسـتـه , کلاس درسى داشت و از میان شاگردانش به نوجوانى بیشتر احترام مـى گـذاشـت .روزى یـکـى از شاگردان از آن عالم پرسید: چرا بى دلیل , این نوجوان را آن همه احترام مى کنید؟ آن عالم دستور داد چند مرغ آوردند.آن مرغ ها را بین شاگردان تقسیم نمود و به هر کدام کاردى داد و گفت : هریک از شما مرغ خود رادر جایى که کسى نبیند ذبح کند و بیاورد.

شاگردان به سرعت به راه افتادند و پس از ساعتى هر یک از آنها,مرغ ذبح کرده خود را نزد استاد آورد, اما نوجوان مرغ را زنده آورد.عالم به او گفت : چرا مرغ را ذبح نکرده اى ؟ او در پـاسخ گفت : شما فرمودید مرغ را در جایى ذبح کنید که کسى نبیند, من هر جا رفتم دیدم خداوند مرا مى بیند.شاگردان به تیزنگرى و توجه عمیق آن شاگرد برگزیده پى بردند,اورا تحسین کردند و دریافتند که آن عالم وارسته چرا آن قدر به اواحترام مى گذارد. ((32))

 

32 - نتیجه دوستى با نادان

پهلوانى از بیابانى مى گذشت .خرسى را دید که در تله اى گرفتارشده بود.پهلوان خرس را نجات داد.خـرس نـیز با او دوست شد وپس ازآن , همه جا همراه او بود.روزى حکیمى به پهلوان گفت : خرس یک حیوان نااهل است .دوستى با نااهلان نیز روا نیست .به دوستى خرس دل مبند.پـهلوان سخن حکیم را گوش نکرد.تا آن که روزى خرس و پهلوان در گوشه اى خوابیده بودند.از قـضـا مـگسى به سراغ خرس آمد.خرس هر چه با دستش آن مگس را رد مى کرد, باز مگس مى آمد واوراآزار مـى داد.سـرانجام خرس برخاست و رفت از کنار کوه ,سنگى بزرگ برداشت و آورد.

چون دیـد آن مگس روى صورت پهلوان نشسته است , آن سنگ بزرگ را با خشم روى آن مگس انداخت تـااورابـکـشـد, در نـتـیجه سر پهلوان , زیر آن سنگ بزرگ کوفته شد و او جان داد.این بود نتیجه دوستى با خرس که به دوستى خاله خرسه معروف است .((33))

 

33 - اهمیت درس

شیخ مرتضى انصارى که از بزرگ ترین اساتید و فقهاى شیعه است , از یکى از شاگردانش پرسید: چرا دیروز در جلسه حاضرنبودى ؟ شاگردگفت : کار داشتم .شیخ فرمود: بعد از این به درس مگو کار دارم , به کار بگو درس دارم . ((34))

 

34 - شخصى که درس خوان نمى شود

وقـتـى سـیـد حـسن مد در مدرسه سپهسالار د مى داد ومسؤول مدرسه بود, یکى از نـزدیـکـان وى , شـخصى را به عنوان محصل به مدرسه آورد, به وى معرفى نمود و گفت : ایشان مى خواهددرخدمت شما د بخواند.مد نگاهى به داوطلب کرد و گفت : ایشان دخوان نمى شود.

مـرحوم مد وقتى تعجب آن مرد را دید, ادامه داد: به دکمه هاى قیطانى پیراهنش نگاه کن . تا بخواهد دکمه هایش را بیندازد, وقتش تمام شده . دکمه هاى قیطانى نمى گذارد دانش آموز درس بخواند. وقتى درس نخواند درایت پیدا نمى کند, زندگى اش به رفاه طلبى آغشته مى شود و روحیه شجاعت و آزادگى را نیز از دست مى دهد. ((35))


35 - امیدوارى , شرط پیروزى

ابـوجـعرانه از دانشمندان و علماى بزرگ اسلام است که در ثبات واستقامت زبانزد مى باشد. وى مـى گوید: من د استقامت را از یک حشره به نام جعرانه فرا گرفتم . در مسجد جامع دمشق , کنار ستونى نشسته بودم . دیدم که این حشره , قصد دارد از روى سنگ صاف بالابرود و بالاى ستون کـنـار چـراغى بنشیند.

من از سر شب تا نزدیکى هاى صبح , در کنار ستون نشسته بودم و تلاش آن جـانـور را زیـر نـظـر داشـتـم . دیـدم هـفـتصد بار تا میانه ستون بالا رفت و هر بار لغزید و سقوط کـرد. درحـالـى کـه از تـصـمیم و اراده آهنین این حشره , بسیار تعجب کرده بودم برخاستم , وضو سـاخـتـم و نماز خواندم . بعد نگاهى به آن حشره کردم ودیدم بر اثر استقامت به آرزوى خود دست یافته و بالاى ستون ,کنارآن چراغ نشسته است . ((36))

بـیـان : اگر کودکان , در راه رسیدن به اهداف , با شکست هایى مواجه مى شوند, باید امید خود را از دست ندهند تا به پیروزى دست یابند.


36 - تفاوت استعدادها

1. گالیله در بچگى به ساختن ماشین آلات ساده علاقه داشت . پدرش بر خلاف میل او, وادارش کـرد کـه طـب بخواند. او در این راه ترقى نکرد. سپس به آموختن ریاضیات و فیزیک پرداخت . در نـتیجه نبوغ خود را در نجوم و چیزهایى که عقربک استعداد او را به حرکت درمى آورد, ابراز نمود. گالیله نخستین کسى بود که اثبات کرد زمین به دور خورشید مى گردد و نخستین کسى بود که پاندول ساعت راساخت .

2. تـولـستوى هنوز بچه بود که به مطالعه علاقه پیدا کرد وکتاب هاى فلسفى زیادى را خواند. او در ایـن دوران , سـعـى مـى کـردمسائل مهم زندگى را مطرح سازد و تا پایان عمر, این مسائل در قلمروفکر او جریان داشت .

3. جـرج مـورلند نقاش حیوانات , از شش سالگى , علاقه خود رابه نقاشى بروز داد. او با این که در سـن 41 سـالـگـى زنـدگـى را بـدرود گـفـت ,آثـار گـرانـبـهایى در نقاشى از خود به یادگار گذارد. ((37))

 

37 - برخورد با فرزندان شهدا

عـلـى (ع ) در رهـگذر, زنى را دید که مشک آبى بر دوش گرفته بودوبه خانه مى برد. براى کمک پـیـش رفـت و مـشـک آب را از او گـرفت وبه خانه اش رساند. در ضمن از وضع او سؤال کرد. زن گـفـت :عـلى بن ابى طالب , شوهرم را به ماموریتى فرستاد که در طى آن اوکشته شد. اینک چند کـودک یـتـیـم بـراى من مانده است و قدرت اداره زندگى آنها را ندارم . فقر باعث شده است که خدمتکارى کنم .... عـلـى (ع ) بـازگشت و آن شب را با ناراحتى گذراند.

صبح روز بعد,ظرف غذایى را برداشت و به سوى خانه آن زن رفت . در بین راه عده اى خواستند که ظرف غذا را حمل کنند, اما هر بار حضرت مى فرمود: روزقیامت چه کسى اعمال مرا به دوش مى کشد؟ به خانه آن زن که رسید, در زد. زن پشت در آمد و پرسید: چه کسى هستید؟ حـضـرت جـواب داد: کـسـى که تو را کمک کرد و مشک آب را برایت آورد. اینک براى کودکانت خوراکى آورده ام . زن در را گشود و گفت : خداوند از تو راضى باشد و روز قیامت بین من و على بن ابى طالب حکم کند.

حضرت وارد شد و به زن فرمود: نان مى پزى یا کودکانت رانگاه مى دارى ؟ زن گفت : من در پختن نان تواناترم . شما کودکان مرا نگاه دارید. زن آرد را خـمـیـر کـرد و عـلى (ع ) گوشتى را که همراه آورده بود کباب کرد و با خرما به اطفال خـورانـد. به هر کودکى در کمال مهربانى و باعطوفت پدرى لقمه اى مى داد

و مى فرمود: فرزندم , على را حلال کن . خمیر حاضر شد. على (ع ) تنور را روشن کرد. اتفاقا زنى که على (ع ) را مى شناخت به آن منزل وارد شـد. بـه مـحض آن که حضرت رادید با عجله خود را به زن صاحبخانه رساند و گفت : واى بر تو! این پیشواى مسلمانان على بن ابى طالب است . زن کـه از کـلمات گله آمیز خود سخت شرمنده و پشیمان شده بود,باشرمندگى به آن حضرت گفت : یا امیرالمؤمنین , از شماخجالت مى کشم , مرا عفو کنید. حضرت فرمود: از این که در کار تو و کودکانت کوتاهى شده است ,من خجالت مى کشم . ((38))

 

38 - دخترک دروغگو

ریـموند بیچ مى گوید: دختر جوانى را مى شناسم که اکنون یک دروغگوى درمان ناپذیر است . او هنگامى که هفت سال داشت , هر روزبه کلاس درسى مى رفت که در آن بیست و پنج نفر از بچه ها تـحـصـیـل مى کردند. پرستارى هر روز او را به مدرسه مى برد و در پایان درس نیزاو را به خانه باز مى گرداند. ایـن پـرسـتـار در ضـمـن , وظـیـفه داشت که از دخترک مراقبت کند تاتکالیفش را انجام دهد و درس هـایش را بیاموزد.

خلاصه این زن مسؤول تربیت این کودک بود. در آن زمان , بر حسب روش مـرسـومى که آموزش و پرورش امروز آن را به کلى بى مصرف مى داند, شاگردان کلاس هر روز بر حسب نمره هاى امتحانات کتبى , طبقه بندى مى شدند. دخترک هر روز همین که کیف به دست از کلاس خارج مى شد,باپرسش یکنواخت و حریصانه پرستارش که مى گفت : چندم شدى ؟روبه رو مـى شـد. هـر گاه او مى توانست بگوید: اول یا دوم , کار درست بود. اما سه نوبت پى در پى , این دخـتـر بى گناه شاگرد سوم شد که البته این رتبه میان 25 نوآموز, شایان تحسین است , با وجود این , پرستارش ازکسانى نبود که این حقیقت را درک کند. او دو نوبت اول بردبارى کرد,اما بار سوم دیگر نتوانست خوددارى کند و فریاد زد: فردا باید شاگرداول شوى ! دخـترک روز بعد با تمام تلاشى که کرد, باز رتبه سوم را به دست آورد.

زنگ آخر که خورد, پرستار جلو در کلاس در کمین ایستاده بود. همین که چشمش به او افتاد فریاد زد: چه خبر؟ دخـتـرک کـه جـرات گـفـتن حقیقت را در خودش نمى دید, پاسخ داد:اول شدم . و این چنین دروغگویى او آغاز شد ((39)) .

بیان : بسیارى از پدر و مادرها به همین گونه رفتار مى کنند وبه این ترتیب , بار سنگین گناهکارى و مسؤولیت دروغگویى فرزندان خویش را به دوش مى گیرند.


39 - مهربانى به کودک در حال نماز

روزى پـیامبر اکرم (ص ) با جمعى از مسلمانان , در نقطه اى نمازمى گزارد. موقعى که آن حضرت بـه سجده رفت , حسین (ع ) که آن موقع کودک خردسالى بود, در پشت پیغمبر(ص ) سوار شد و به پاهاى خودحرکت داد و هى هى کرد. وقتى پیغمبر خواست سر از سجده بردارد اورا گرفت و کنار خـود بـه زمین گذارد. باز در سجده هاى دیگر این کارتکرار شد تا این که نماز به پایان رسید. یک یـهـودى کـه نـاظـر ایـن صـحـنـه بـود,

پس از نماز به حضرت عرض کرد: شما با کودکان خود طورى رفتار مى کنید که ما هرگز چنین نمى کنیم . پـیـغـمبر اکرم (ص ) در جواب فرمودند: اگر شما به خدا و رسول اوایمان مى داشتید, با کودکان خود به عطوفت و مهربانى رفتارمى کردید. آرى مهر و محبت پیغمبر عظیم الشان اسلام با یک کودک , چنان آن مرد یهودى را تحت تاثیر قرار داد که از صمیم قلب , آیین مقدس اسلام را پذیرفت . ((40))


40 - تشویق کودک

روزى عـلى (ع ) در منزل بود و فرزندانش عباس و زینب , که آن زمان خردسال بودند, در دو طرف آن حضرت نشسته بودند. على (ع ) به عباس فرمود: بگو یک . - یک . - بگو دو. عباس عرض کرد: حیا مى کنم با زبانى که یک گفته ام , دوبگویم . على (ع ) براى تشویق و تحسین وى , چشم هایش را بوسید. سپس حضرت به زینب که در طرف چپ نشسته بود, توجه فرمود. زینب عرض کرد: پدر جان , آیا ما را دوست دارى ؟ حضرت فرمود: بلى , فرزندان ما پاره هاى جگر ما هستند. زیـنـب گـفـت : دو مـحـبت در دل مردان با ایمان نمى گنجد: حب خداو حب اولاد. ناچار باید گفت : حب به ما شفقت و مهربانى است ومحبت خالص مخصوص ذات لایزال الهى است . حضرت با شنیدن این حرف به آن دو, مهر و عطوفت بیشترى مى فرمود و آنان را تحسین و تمجید مى کرد. رسول اکرم (ص ) فرمود: پدرى که بانگاه محبت آمیز خود فرزندخویش را مسرور مى کند, خداوند به او اجر آزاد کردن بنده اى را عنایت مى فرماید. ((41))

 

41 - تکریم فرزند شهید

خـانم معلمى از کشور ایتالیا, که به آیین حضرت مسیح بود,نامه اى را که از ابراز محبت و علاقه به امـام و راه او آکـنـده بود, همراه بایک گردن بند طلا براى ایشان فرستاده و متذکر شده بود که : ایـن گـردن بـنـد را که یادگار آغاز ازدواجم هست و آن را خیلى دوست دارم ,تقدیم محضر شما مى نمایم . مدتى آن را نگه داشتیم . در آخر با تردیداز این که امام آن را مى پذیرد یا نه , همراه ترجمه نـامـه , خـدمـت مـعـظـم لـه بـردیـم . ایـشـان نـامـه و گـردن بـنـد را گرفت و روى میزى که کنارشان قرارداشت گذاشت . دو سه روز بعد اتفاقا دختر بچه دو یا سه ساله اى را آوردند که پدرش در جبهه مفقودالاثر شده بود. امام وقتى متوجه شد, فرمود: الن او را داخل بیاورید. سـپـس او را روى زانـو نـشاند و صورت مبارک خود را به صورت کودک چسباند و دست بر سر او گـذاشـت .

مدتى به همین حالت , آهسته با او سخن مى گفت . با آن که فاصله ما با ایشان کمتر از 5/1 متر بود,حرف هاى ایشان براى ما مشخص نبود. سرانجام آن کودک , که در آغازافسرده بود, در آغوش امام خندید و به دنبال آن , امام هم احساس سبکى و انبساط کرد. آن گاه دیدیم که معظم له هـمـان گـردبـنـد را بـرداشـت و بـا دست مبارک خود به گردن دختر بچه انداخت و آن دختر بچه درحالى که از خوشحالى در پوست خود نمى گنجید از خدمت امام بیرون رفت . ((42))

 

42 - نتیجه نام بد

مردى به نام شریک بن اعور که بزرگ قوم خود بود و در زمان معاویه زندگى مى کرد, شکل بدى داشـت . در یـکى از روزهایى که معاویه در اوج قدرت پوشالى اش بود, شریک بن اعور به مجلس او آمـد. مـعـاویـه از اسم نامطبوع وى و پدرش و نیز از شکل بدش استفاده کرد واو را به باد تحقیر و اهانت گرفت . معاویه گفت : نام تو شریک است وبراى خدا شریکى نیست . تو پسر اعورى و سالم از اعـور ((43)) بـهـتـراست . صورت بدگلى دارى و خوشگل بهتر از بدگل است .

چراقبیله ات تو را باوجود این همه نقص و زشتى به سیادت و آقایى خودبرگزیده اند؟ شـریـک در جـواب گفت : به خدا قسم تو معاویه هستى و معاویه ,سگى است که عوعو مى کند تو عـوعـو کردى , پس نامت را معاویه گذاردند. تو فرزند حربى و صلح از حرب ((44)) بهتر است . تو فـرزندصخرى و زمین هموار از سنگلاخ بهتر است . با این همه چگونه به مقام زمامدارى مسلمانان نائل آمدى ؟ سخنان شریک بن اعور, معاویه را خشمگین ساخت . ((45))

در روایـات هـست که یکى از حقوق فرزند بر پدر, انتخاب نام نیک است . اگر نام خوب باشد کودک سعى مى کند با معناى آن اسم ,خود را تطبیق دهد.


43 - سعادت در رحم مادر

مادر استاد شهید مطهرى که از زنان فهمیده و با سواد و سخنورروزگار ماست , در مورد شهید مطهرى که فرزند چهارم ایشان بود,فرمود: در زمانى که استاد مطهرى را هفت ماهه حامله بودم , در خواب دیدم که در مسجد فریمان , تمام زنان روستا نشسته اند و من نیز آن جاهستم . یک دفعه دیـدم کـه خـانـمى محترم و بزرگوار که مقنعه داشت واردشد, در حالى که دو خانم دیگر همراه ایشان بودند. هر یک گلاب پاشى را در دست داشتند.

آن خانم به دو زن همراه خود گفت :گلاب بـریـزیـد و آنـهـا روى سر تمام خانم ها گلاب پاشیدند. وقتى به من رسیدند, سه دفعه روى سرم گلاب ریختند. ترس مرا گرفت که نکند درامور دینى و مذهبى ام کوتاهى کرده باشم . ناگزیر از آن خانم پرسیدم :چرا روى من سه دفعه گلاب پاشیدند؟

ایـشـان در جـواب گـفـت : بـراى آن جـنینى که در رحم شماست . این بچه به اسلام خدمت هاى بزرگى خواهد کرد. لـذا وقـتى مرتضى به دنیا آمد, با بچه هاى دیگر فرق داشت , به طورى که در سه سالگى , کت مرا بر دوش مـى انـداخـت و به اتاقى دربسته مى رفت و در حالى که آستین هاى کت به زمین مى رسید, به نمازخواندن مى پرداخت . ((46))

رسول اکرم (ص ) مى فرماید: خوش بخت کسى است که در شکم مادر سعادتمند باشد.


44 - اثر تربیت در کودک

سـهـل شـوشترى از بزرگان عرفاست که در سن هشتاد سالگى ,به سال 283ه. ق از دنیا رفت . او مـى گـویـد: مـن سـه سـاله بودم که نیمه هاى شبى دیدم دایى ام محمدبن سوار از بستر خواب برخاسته و مشغول نماز شب است . یک بار به من گفت : پسرم , آیا آن خداوندى که تو راآفریده یاد نمى کنى ؟ گفتم : چگونه او را یاد کنم ؟ گفت : شب , هنگامى که براى خواب در بسترت مى آرمى , سه بارازصمیم دل بگو: خدا با من است و مـرا مى نگرد و من در محضر اوهستم . چند شب همین گفتار را از ته دل گفتم .

سپس به من گـفـت :ایـن جـمـلـه ها را هر شب هفت بار بگو. من چنین کردم . شیرینى این ذکردر دلم جاى گرفت . پس از یک سال به من گفت : آنچه گفتم در تمام عمر تا آن گاه که تو را در گور نهند از جان و دل بگو, که همین ذکر ومعنویتش دست تو را در دو جهان بگیرد و نجات بخشد. بـه ایـن تـرتـیـب نـور ایـمان به توحید, در دوران کودکى در دلم راه یافت و بر سراسر قلبم چیره شد. ((47))


45 - شخصیت دادن به کودک

على (ع ) مکرر در حضور مردم از فرزندان خود پرسش هاى علمى مى کرد و گاهى جواب سؤال هاى مـردم را بـه آنـهـا مـحـول مـى فـرمـود. یـکـى از نـتـایج درخشان این عمل , احترام به کودکان و بزرگداشت شخصیت آنان بود. روزى عـلـى (ع ) از فـرزنـدان خـود حسن و حسین (ع )در چند موضوع سؤال هایى کرد و هر یک با عـبـاراتـى کوتاه , جواب هایى حکیمانه دادند. آن گاه حضرت متوجه حا اعور که در مجلس حاضر بود گردیدوفرمود: این سخنان حکیمانه را به فرزندان خودتان بیاموزید, زیراموجب تقویت عقل و مل اندیشى و صاحب نظرى آنان مى گردد. ((48))

 

46 - نهى از سرزنش

در صـدر اسـلام , ابـوجهل همواره مزاحم رسول اکرم (ص ) و مانع پیشرفت اسلام بود. او به علت سـوءنـیت و جاه طلبى , مرتکب جنایات عظیمى شد و در بین مسلمانان به ناپاکى و خیانت معروف گـردیـد. فرزندش عکرمه , چندى پس از مرگ وى , شرفیاب محضررسول اکرم (ص ) شد و اسلام اختیار کرد. پیغمبر اکرم (ص ) او راپذیرفت , در آغوشش گرفت و به او آفرین گفت . مردم درباره اومى گفتند: این فرزند دشمن خداوند است . عکرمه از ملامت و سرزنش مردم , به رسول اکرم (ص ) شکایت برد. ایشان مردم را از ملامت وى نهى فرمود و در زمینه جمع آورى زکات , شغلى به او داد. ((49))


47 - تامین معاش زندگى کودک , عبادت است

مـردى از انـصـار فـوت کـرد, در حالى که داراى چند طفل صغیر بود. وى اندک سرمایه اى را که داشـت , قبل از مرگ , به قصد عبادت و جلب رضاى خداوند خرج کرده بود. براى همین فرزندانش پـس از مرگ اوبه گدایى افتادند. این خبر به اطلاع پیغمبر اکرم رسید. ایشان پرسید:باجنازه این مرد چه کردید؟ گفتند: دفنش نمودیم . فـرمودند: اگر قبلا مى دانستم , نمى گذاشتم او را در قبرستان مسلمانان دفن کنید. او مال خود را بدون توجه به فرزندانش از دست داده و آنها را چون گدایان , بین مردم رها نموده است . ((50))

بـیـان : الـبـته مسؤولیت پدران , تنها اداره زندگى مادى فرزندان نیست ,بلکه باید به فکر پرورش روحى آنان نیز باشند. على (ع ) مى فرماید:بخشش و تفضل هیچ پدرى بهتر از عطیه ادب و تربیت پسندیده نیست . ((51))


48 - تاثیر نژادهاى شایسته در تربیت کودک

روزى مامون الرشید به یکى از خواص و محارم خود گفت : توازروش من آگاهى . من به بعضى نزدیک مى شوم و آنها را به عنوان یکى ازبستگان خود معرفى مى کنم و به شغل هاى مهم و حساس مـى گـمـارم , امـابرخلاف انتظارم , به جاى مهر و صفاى متقابل , از آنها بى وفایى مى بینم . علتش چیست ؟ وى در جـواب گـفت : مربیان کبوترهاى نامه رسان , ابتدا از ریشه خانوادگى و نژاد کبوتر تحقیق مى کنند. وقتى مطمئن شدند که کبوترمورد نظر, از نژادى شایسته است ,

به تربیتش مى پردازند و نـتـیـجه مطلوب مى گیرند. اما تو مردمى را انتخاب مى کنى که ریشه خانوادگى ندارند و مدارج کـمـال را نـپیموده اند. آنها را به مقام هاى مهم مى رسانى در حالى که صلاحیت آن را ندارند. پس نباید از چنین مردمى انتظارى داشته باشى . ((52))

قـرآن کـریـم از زبـان نـوح (ع ) مى فرماید: پروردگارا, این مردم کافروگمراه را از صفحه زمین بـرانـداز, چرا که اگر آنها را به حال خودواگذارى , از طرفى مایه گمراهى دیگران مى شوند و از طرف دیگر,فرزندانى که مى آورند آلوده و پلید خواهند بود.


49 - ملایمت با کودک

ام الـفـضـل , هـمـسر عباس بن عبدالمطلب , دایه حضرت حسین (ع ) مى گوید: روزى رسول اکـرم (ص ) حـسـیـن (ع ) را کـه درآن مـوقـع طـفـل شـیرخوارى بود, از من گرفت و در آغوش کـشـیـد. کـودک لباس ایشان را خیس کرد. من طفل را با چنان شدتى از آن حضرت جدا کردم که گریان شد. حضرت به من فرمود: ام الفضل آرام باش ! آب , لباس مرا تطهیر مى کند, ولى چه چیزى مى تواندغبارکدورت و رنجش را از قلب فرزندم حسین , برطرف نماید. ((53))


50 - استقبال از کودک

رسـول اکـرم (ص ) نـشـسـته بود که حسن و حسین (ع ) وارد شدند. حضرت به احترام آنها از جاى بـرخـاسـت و بـه انتظار ایستاد. کودکان که هنوز در راه رفتن ضعیف بودند, آرام پیش مى آمدند و پیامبر(ص )همچنان منتظر ایستاده بود. سرانجام رسول اکرم (ص ) به طرف آنهارفت , بغل باز کرد, هر دو را بر دوش خود سوار نمود و به راه افتاد,درحالى که مى فرمود: فرزندان عزیزم , مرکب شما چه خوب مرکبى است و شماها چه سواران خوبى هستید! ((54))
امـام رضـا(ع ) مـى فـرمـایـد: لازم اسـت بـا اطـفـال و بزرگسالان , مؤدب ومحترمانه معاشرت کنى . ((55))


51 - خوشحال نمودن کودک

مـردى بـه نـام یعلى عامرى از محضر رسول اکرم (ص ) خارج شد تا درمجلسى که دعوت داشت شـرکـت کند. کنار منزل پیامبر, حسین (ع ) را دیدکه با کودکان مشغول بازى است . طولى نکشید رسـول اکـرم (ص )بااصحاب خود از منزل خارج شد. وقتى حسین (ع ) را دید, دست هاى خود را باز کرد و از اصحاب فاصله گرفت . به طرف فرزندش رفت تااورا بگیرد. کودک خنده کنان این طرف و آن طـرف مـى گـریـخـت ورسـول اکـرم (ص ) نـیـز خندان از پى او حرکت مى کرد.

وقتى او را گرفت ,دست هاى پر محبت خود را زیر چانه و پشت گردن او نهاد و لبانش رابوسید. ((56)) پیامبر اکرم (ص ) مى فرماید: کسى که دختر بچه خود را شادمان کند, مانند کسى است که بنده اى از فـرزنـدان اسـماعیل ذبیح اللّه (ع ) راآزاد کرده باشد و آن کس که پسر بچه خود را مسرور کند و دیده او راروشن سازد, مانند کسى است که دیده اش از خوف خداوند گریسته باشد. ((57))


52 - تاثیر شیر دادن کودک در حال وضو

شـیـخ مـرتـضـى انـصارى (متوفى 1281 ه . ق . ) که در نجف اشرف مدفون است , از علما و مراجع برجسته قرن سیزدهم بود و کتاب هاى درسى مکاسب و رسائل که در حوزه هاى علمیه تدریس مـى شـود, ازتـالـیـفـات ایـشان مى باشد. وى زاهد و عابدى بى مانند بود و از نظر علم وجنبه هاى معنوى , یگانه عصر به حساب مى آمد. وقـتى به مادرش گفتند: فرزندت به درجات عالى علم و تقوارسیده است وى در پاسخ گفت : من در انتظار آن بودم که فرزندم ترقى بیشترى داشته باشد, زیرا من به او شیر ندادم مگر این که با وضو بودم وحتى در شب هاى سرد زمستان هم بدون وضو او را شیرنمى دادم . ((58))


53 - تاثیر محیط خانوادگى در تربیت کودک

عـلـى (ع )در مـورد شـخـصـیـت بـزرگ و الـهى خویش که آن را مدیون تربیت هاى نبى گرامى اسلام (ص ) مى داند مى گوید: شما قرابت مراباپیغمبر(ص )و منزلت مخصوصى که نزد آن حضرت داشـتـم بـه خوبى مى دانید. طفل خردسالى بودم که پیغمبر(ص ) مرا در دامان خودمى نشاند, در آغـوشـم مـى گـرفت و به سینه خود مى چسباند. گاهى مرا دربستر خواب خود مى خوابانید و از مـودت , صـورت بـه صـورت مـن مـى سایید

و مرا به استشمام بوى لطیف خود وا مى داشت . براى مـن هـرروز از سـجـایـاى اخـلاقـى خود, پرچمى مى افراشت و امر مى فرمودتااز رفتار وى پیروى کنم . ((59)) حـضـرت امـام حـسـین (ع ) در جواب عبیداللّه بن زیاد که او رادعوت به سازش کرده بود فرمود: دامن هاى پاکى که مرا تربیت کرده اند, از پذیرش ذلت ابا دارند. ((60))


54 - نقش مادر در تربیت کودک

مـحمد حنفیه فرزند على بن ابى طالب (ع ) است . البته مادر وى فاطمه (س ) نیست . وى در جنگ جـمـل , عـلمدار لشکر بود. على (ع ) به او فرمان حمله داد. محمد حنفیه حمله کرد, ولى دشمن با ضـربـات نیزه وتیر جلو علمدار را گرفت . در نتیجه محمد از پیشروى بازماند. حضرت خود را به او رساند و فرمود: از ضربات دشمن مترس , حمله کن . وى قدرى دوباره پیشروى کرد, ولى باز متوقف شد. على (ع ) ازضعف فرزندش سخت آزرده خاطر شـد. نـزدیـک او آمـد و بـا قـبـضـه شـمـشـیر به دوشش کوبید

و فرمود: این ضعف و ترس را از مادرت به ارث برده اى . یعنى من که پدر تو هستم ترسى ندارم . ((61))

رسـول اکرم (ص ) در مورد انتخاب همسر, که نقش اساسى درتربیت فرزند دارد مى فرماید: موقع انتخاب همسر دقت کن که فرزندت را در رحم چه شخصى مى خواهى قرار دهى . ((62))


55 - نام زیبا براى کودک

عـمـر دخـترى داشت که نامش عاصیه بود. عاصیه یعنى گناه کار. رسول اکرم (ص ) آن اسم را تغییر داد و او را جمیله یعنى زیبانامید. زیـنب دختر ام سلمه , بره نام داشت . بره یعنى نیکوکار. از این کلمه خودستایى و خودپسندى اسـتـشـمام مى شد و کسانى درباره آن زن مى گفتند که با این اسم مى خواهد ادعاى پاکى نماید. بـراى ایـن که موردتحقیر و بى احترامى مردم واقع نشود, رسول اکرم (ص ) اسم او رابه زینب تغییر دادند. احمدبن میثم از على بن موسى الرضا(ع ) سؤال کرد:

چرا اعراب فرزندان خود را به نام هاى سگ و یوزپلنگ و نظایر آنها نامگذارى مى کردند؟ حـضـرت در جـواب فـرمـود: عرب ها, مردان جنگ و نبرد بودند. این اسم ها را روى فرزندان خود مى گذاردند تا وقت صدا زدن , دردل دشمن ایجاد هول و هراس نمایند. ((63))


56 - پدرى مهربان

در دوران کوتاه حکومت سراسر عدل حضرت على (ع ) مقدارى عسل به بیت المال مسلمین آوردند. پـدر یـتـیمان دستور داد کودکان بى سرپرست را از گوشه و کنار حاضر کنند. این خبر به گوش اطفال بى کس رسید. آنها از خوشحالى گویى بال درآوردند و به سوى پدرمهربان خود شتافتند. حـضـرت مـوقـعى که عسل را بین کودکان تقسیم مى فرمود, با دست خود آن را به دهان یتیمان مـى گذاشت . اطرافیان وقتى این عمل حضرت را مشاهده کردند, از این که امام و خلیفه مسلمین چنین باکودکان برخورد مى کرد تعجب نمودند. یکى گفت : این عمل درشان شما نیست . حـضرت فرمود: امام پدر یتیمان است . عسل به دهان یتیمان مى گذارم و به جاى پدران از دست رفته شان , به آنها مهربانى مى کنم ... ! آن روز, مردم از این برخورد ملایم و پدرانه امام درس بزرگى گرفتند. ((64))


57 - اثر ایمان در کودک

هنگامى که حضرت یوسف را در بازار مصر در معرض فروش قرار دادند, مردى با دیدن چهره پاک و مـعـصـومـانـه آن حـضرت متاثر شدو رو به مردمى که براى خرید و فروش برده جمع شده بودند گفت :به این کودک غریب و بى گناه رحم کنید و با او مهربان باشید. حـضـرت یوسف که با وجود سن کم , از ایمان و اعتماد به نفس کاملى برخوردار بود, به آن مرد رو کرد و گفت : آن کس که خدا را دارد,گرفتار غربت و تنهایى نمى شود. ((65))


58 - اثر تربیت در کودک

آن مـرد بـزرگ ((66)) , چـنـدین بار به محضر امام زمان (ع ) شرفیاب شده بود. آن گاه که کودکى بـیش نبود, روزى در مجلسى نشسته بود. ازهر موضوعى سخنى به میان آمد تا این که به غیبت از بعضى افرادکشیده شد. آن کـودک خداترس نتوانست طاقت بیاورد و در آن جا گوش به غیبت بسپارد. مى دانست اگر او آنـهـا را از غـیبت باز دارد, به جهت کمى سن , از او نخواهند پذیرفت . گریه کنان از مجلس گناه بـیـرون آمد. گریه او همه را به تعجب واداشت . کسانى که او را نمى شناختند, فکرکردند گریه او هـمـچـون گـریـه دیـگـر کودکان زود رنج است . وقتى از اوعلت گریه را پرسیدند, کودک نگاه مـعـنـادارى بـه آنـها کرد و گفت : چگونه در مجلسى بنشینم که در آن آشکارا گناه و نافرمانى خدامى شود. ((67))


59 - اثر توکل به خدا در کودک

وقتى حضرت محمد(ص ) سه ساله بود, روزى به دایه اش حلیمه گفت : مادر! روزها برادرانم کجا مى روند؟ عزیزم آنها گوسفندان را به صحرا مى برند. مادر, چرا مرا با خود نمى برند؟ آیا مایلى بروى ؟ بله مادر. حلیمه روز بعد محمد(ص ) را شستشو داد و موهایش را روغن زدو به چشمانش سرمه کشید و یک مـهره یمانى که به نخ کشیده بود, براى محافظت او به گردنش آویخت . آن طفل سه ساله که این عمل را خرافى مى دانست , مهره را با آزردگى از گردن درآورد و گفت : مادر, خدابهترین حافظ براى من است . ((68))


60 - کودکى , رمز بزرگى حاتم طایى

وقـتـى که حاتم طایى از دنیا رفت , برادرش خواست جاى او رابگیرد. حاتم مکانى ساخته بود که هفتاد در داشت . هر کس از هر درى که مى خواست وارد مى شد و از او چیزى طلب مى کرد و حاتم بـه اوعـطـامى کرد. برادرش خواست در آن مکان بنشیند و حاتم بخشى کند. مادرش گفت : تو نمى توانى جاى برادرت را بگیرى , بیهوده خود رابه زحمت مینداز. برادر حاتم توجه نکرد. مادرش براى اثبات حرفش ,لباس کهنه اى پوشید

و به طور ناشناس نزد پسرش آمد و چیزى خواست . وقتى گـرفـت از در دیـگـرى رجوع کرد و باز چیزى خواست . برادر حاتم با اکراه به او چیزى داد. چون مادرش این بار از در سوم بازآمد و چیزى طلب کرد, برادر حاتم با عصبانیت و فریاد گفت :تودوبار گرفتى و باز هم مى خواهى ؟! عجب گداى پررویى هستى ! مـادرش چـهـره خـود را آشکار کرد و گفت : نگفتم تو لایق این کارنیستى . یک روز هفتاد بار از بـرادرت به همین شکل چیزى خواستم .

اوهیچ بار مرا رد نکرد. من فرق تو را با او وقتى دانستم که شیرمى خوردى . تو یک پستان در دهان مى گرفتى و دست دیگر را روى پستان دیگر مى گذاشتى تـا دیـگـرى از آن نـخـورد, امـا او بـا دیـدن طـفـلـى دیـگـر, پستان را رها مى کرد و در اختیار او مى گذاشت . ((69))


61 - خداشناسى فطرى در کودک

چـون هـنـگـام آن رسید که آفتاب دولت ابراهیم خلیل (ع ) از مشرق سعادت طلوع کند, منجمان نمرود را اطلاع دادند که امسال پسرى به وجود خواهد آمد که حکومت تو به دست او زایل مى شود. نـمـرودبراى پیشگیرى دستور داد: هر پسرى که در عرصه ملک او به وجود آید او را بکشند. موقع ولادت ابـراهیم فرا رسید و متولد گردید. مادرابراهیم از بیم گماشتگان نمرود, فرزند خود را در چـیـزى پـیـچـیـد وبه غارى برد, در آن جا نهادش و در غار را محکم کرد و بازگشت .

روزبعد در فـرصـتـى به کودکش سر زد و وى را صحیح و سالم یافت . مادر با تعجب دید که کودکش انگشت سـبـابـه خـود را بـه عـادت اطـفال دردهان گذاشته است و مى مکد و با آن تغذیه مى شود. مادر مـقدارى اورا شیر داد و بازگشت . از آن به بعد هر وقت فرصت مى یافت به غارمى رفت و ابراهیم را شیر مى داد. هـفـت سـال گـذشـت و ابراهیم همچنان مخفیانه مى زیست . ازهمان وقت , آثار عقل و فراست از پیشانى مبارکش هویدا بود. روزى ازمادر خود سؤال کرد: آفریدگار من کیست ؟ مادر جواب داد: نمرود. - آفریدگار نمرود کیست ؟ مـادر از جـواب او فـرو مـانـد و دانـست این پسر همان است که بناى ملک نمرود را خراب خواهد کرد. ((70))


62 - حداقل حمل کودک

زنى تنها شش ماه پس از ازدواج , کودکى به دنیا آورد. خلیفه دوم گفت : لابد این زن , سه ماه قبل از ازدواج , زنا کرده است و این کودک ,مولود آن است . پس باید بر این زن , حد زنا جارى شود. عـلى (ع ) که از این ماجرا خبردار شد, به نزد خلیفه دوم آمد و فرمود:این نوزاد حلال زاده است و به شوهر قانونى و شرعى زن تعلق دارد. عمر با ناباورى پرسید: یا اباالحسن , به چه دلیل این حرف رامى زنید؟ حضرت فرمود:

خداوند در کتابش , مدت حمل و دوران شیرخوارگى کودک را دو سال و نیم یعنى سـى مـاه مـعـیـن کـرده اسـت وازطـرفـى مـى فـرمـایـد: مادران به کودکانشان دو سال کامل (حولین کاملین ) شیر بدهند, پس معلوم مى شود که حداقل حمل مى تواندشش ماه باشد. خلیفه دوم که دیگر در برابر این استدلال محکم و پولادین , حرفى براى گفتن نداشت , دستور داد زن بـى گـنـاه را آزاد کـنـنـد. آن گـاه براى چندمین بار گفت : اگر على (ع ) نبود, عمر هلاک مى گشت . ((71))


63 - نوازش یتیمان

هنگامى که خبر شهادت مسلم بن عقیل به سیدالشهداء(ع ) رسید,به خیمه مخصوص خود وارد شـد و دخـتـر مـسـلـم را پـیـش خود خواند. اودخترى سیزده ساله بود که با دختران آن حضرت مـصـاحـبت مى کردوبا آنها انس و الفت داشت . وقتى به خدمت حضرت رسید, ایشان او رادلدارى فـراوان فـرمـود و بـیش از همیشه با او به مهربانى رفتار کرد.

دخترمسلم دریافت که ممکن است پـیـش آمـدى شـده بـاشد, پس پرسید:یابن رسول اللّه , با من چنان ملاطفت مى کنى که با یتیمان مى کنى !مگرپدرم را شهید کرده اند؟ ابـاعـبـداللّه (ع ) نـتـوانـست طاقت بیاورد و به سختى گریست . آن گاه فرمود: اى دخترک من , انـدوهـگـیـن مـباش ! اگر مسلم نباشد, من پدرواراز تو پذیرایى مى کنم . خواهرم , مادر تو است و دختران و پسرانم ,برادران و خواهران تو. ((72))


64 - اهمیت سرپرستى از یتیم

اصحاب و یاران , گرد پیامبر اسلام (ص ) را گرفته بودند و به سخنانش گوش مى دادند. ناگهان دیـدنـد پسر بچه اى نزد پیامبر(ص ) آمدو گفت : اى پیامبرخدا, من پسرى هستم که پدرم از دنیا رفته است , مادرو خواهرم نیز بى سرپرستند. از آنچه خداوند به شما عنایت فرموده است به ما کمک کن . پیامبر(ص ) به بلال فرمود: به خانه من برو و هر غذایى که یافتى آن را بیاور. بـلال به حجره هایى که مربوط به پیامبر(ص ) بود رفت وپس ازجستجو 21 دانه خرما پیدا کرد و به خـدمـت ایـشان آورد.

پیامبر(ص ) به آن پسرک فرمود: بیا این خرماها را از من بپذیر. هفت دانه آن مال خودت , هفت دانه دیگر مال خواهرت , و هفت دانه باقیمانده مال مادرت باشد. در این هنگام یکى از اصحاب به نام معاذ, دست نوازش بر سر آن یتیم کشید و گفت : خداوند تو را از یتیمى بیرون آورد و جانشین پدرت سازد. پیامبر(ص ) به معاذ فرمود: محبت تو را به این یتیم دیدم . بدان که هرکس یتیمى را سرپرستى کند و دسـت نـوازش بـر سـر او بـکـشـد,خـداونـد بـه تـعـداد هـر مـویـى کـه از زیـر دسـت او مـى گـذرد,پاداش شایسته اى به او مى دهد, گناهى از گناهان او را محو مى سازد ومقام او را بالا مى برد. ((73))


65 - فرق گذاشتن در احترام بین پدر و پسر

مـردى بـا پسرش به عنوان میهمان بر على (ع ) وارد شد. على (ع ) بااکرام و احترام بسیار آنها را در صـدر مـجـلـس نـشـانـد و خـودش روبـه روى آنـها نشست . موقع صرف غذا رسید. غذا آوردند و صرف شد. بعد از غذا, قنبر غلام معروف على (ع ) حوله و تشت و ابریقى براى شستن دست آورد. عـلـى (ع ) آنها را از دست قنبر گرفت و جلو رفت تا دست میهمان رابشوید. میهمان خود را عقب کشید و گفت : مگر چنین چیزى ممکن است که من دست هایم را بگیرم و شما آنها را بشویید.

على (ع ) فرمود: برادر تو مى خواهد عهده دارخدمت توشود. خلاصه حضرت با اصرار زیاد دست میهمان را شست . آن گاه به پسر برومند خود محمدبن حنفیه گـفـت : ایـنـک تـو دسـت پسر رابشوى . من که پدر تو هستم دست پدر را شستم و تو دست پسر رابشوى . اگر پدر این پسر در این جا نمى بود و تنها خود این پسر,میهمان ما بود, من خودم دستش را مـى شـسـتـم . اما خداوند دوست داردآن جا که پدر و پسرى هر دو حاضرند, بین آنها در احترام گذاشتن فرق گذاشته شود. ((74))


66 - فقر, گهواره نبوغ کودکان

گفته اند: فقر در شرایط خاص , گهواره نبوغ است . ابـومقام خاتم الشعراء, مؤلف کتاب حماسه و کتاب هاى نغزدیگر که در خانواده اى فقیر چشم به دنیا گشوده بود, مدت ها براى گذران زندگى , سقایى مى کرد. یـاقـوت حـمـوى نویسنده کتاب معجم البلدان , بزرگ ترین کتاب جغرافیایى اسلام که در قرن شـشـم هجرى نگاشته شده و در ده جلدبزرگ به چاپ رسیده است و هم اکنون بزرگ ترین منبع بـراى شناختن اوضاع شهرها در ادوار گذشته مى باشد,

برده اى بیش نبود که ابراهیم حموى وى را بـراى کـسب و تجارت به شهرها مى فرستاد. اوکه در مسافرت هاى خود یادداشت هایى از اوضاع جـغـرافـیـایـى و طـبـیعى شهرها برمى داشت , سرانجام همه آنها را تدوین نمود و به صورت کتابى درآورد. نـابـغـه زمان , امیرکبیر, آشپززاده بود.

او از میان توده هایى برخاسته بود که رنج و محنت و فشار استبداد حکام زمان خود را به خوبى چشیده بودند. این تجارب و مشاهدات تلخ بود که او را مردى نیرومندو متکى به نفس بار آورد. ((75))

بـیـان : اگـر کـودکان و والدین آنها قبول کنند که چه بسا فقروسختى براى کودکان , زمینه بروز اسـتـعـدادهـاى آنهاست , از رنج ها وسختى ها استقبال مى کنند, به شرط آن که شرایط تحصیل و پیشرفت افراد, از ناحیه کسانى که در امر تعلیم و تربیت دخالت دارندفراهم شود.


67 - اولاد حقیقى امیر کبیر

در مـاه صفر سال 1267 ه . ق . به امیر کبیر اطلاع دادند که درپایتخت ,چند بیمار مبتلا به آبله پیدا شـده است که سعى و کوشش براى بهبود آنهامؤثر واقع نشده است و آنها مرده اند. امیر از شنیدن ایـن خبر به شدت نگران شد و بى درنگ دستور داد که در تمام شهر تهران و ولایات نزدیک , برنامه آبـلـه کوبى اجرا شود تا بیمارى گسترش پیدانکند. در آن روزها تزریق واکسن آبله و بیمارى هاى دیـگـر مـرسـوم نـبـود و مـردم راضى نبودند که واکسن پیشگیرى این بیمارى به آنها تزریق شود.

ازطرفى چند تن از مارگیرها و دعا نویس ها شایع کرده بودند که تزریق واکسن , موجب نفوذ اجنه در خون مى شود و ممکن است شخص به جنون مبتلا شود. چـنـد روز پـس از آغـاز آبـله کوبى به امیرکبیر خبردادند که مردم به علت جهل حاضر نیستند که واکـسـینه شوند. امیرکبیر دستور داد که هرکس حاضر نشود آبله بکوبد, باید پنج تومان جریمه به صندوق دولت بپردازد. روزى پاره دوزى را که طفلش بر اثر بیمارى آبله مرده بود, به نزد اوآوردند. امیر که جسد طفل را نـگـریـست فریاد زد:

ما که براى نجات بچه هایتان آبله کوب فرستادیم , واى از جهل و نادانى شما مردم ! پس از آن امیرکبیر را گریه مجال نداد و هق هق گریست . چندتن ازاطرافیان خواستند او را آرام کـنند, اما او گفت : ما مسؤول مرگ این مردم هستیم . اینها فرزندان حقیقى من هستند. مسؤول نـادانى آنها نیزماهستیم . اگر در هر کوى و برزن , مدرسه و کتابخانه دایر شود,جهل ونادانى ریشه کن مى شود و مارگیرها و دعانویس ها مى روند دنبال کارشان . ((76))


68 - پاکى , شرط رسیدن به کمال است

ابوسلمه گوید: همراه عمربن خطاب به مکه رفتیم و در مراسم حج شرکت نمودیم . در مجلسى شـخـصـى نـزد عـمر آمد و گفت : من درحال احرام بیرون آمدم و تخم شترمرغى را دیدم , آن را برداشتم وشکستم و پختم و خوردم , حال چه چیز به عنوان کفاره بر من واجب است ؟ عمر گفت : در این باره چیزى به نظرم نمى رسد. این جا بنشین شایدخداوند مشکل تو را به وسیله بعضى از اصحاب رسول خدا حل کند

در ایـن هـنگام ناگهان على (ع ) همراه حسین (ع ) که کودکى بیش نبود, به آن جا آمد.عمر به آن شخص گفت : این على فرزند ابوطالب است , برخیز و سؤالت را از او بپرس .او برخاست و جریان خود را بازگو کرد.

على (ع ) فرمود: سؤال خود را از این پسر- اشاره به حسین - بپرس .مرد گفت : هر کدام از شما, مرا به دیگرى حواله مى دهد! مردمى که در آن جا حاضر بودند اشاره کردند: ساکت باش !این حسین (ع ) فرزند رسول خداست .

آن شخص سؤال خود را بار دیگر از اول تا آخر بیان کرد.امام حسین (ع ) به او فرمود: آیا شتر دارى ؟ او عرض کرد: آرى .فرمود: به تعداد تخم شترمرغى که برداشتى و خورده اى , شتر نر رابا شتر ماده آمیزش بده , آنچه از شتر ماده تولد یافت , آن را به عنوان کفاره به سوى کعبه براى قربانى روانه کن .عمر گفت : اى حسین , شتر ماده گاهى سقط جنین مى کند.

امام حسین (ع ) فرمود: تخم شترمرغ نیز گاهى فاسدمى شود.حضرت با این مقایسه پاسخ عمر را داد.عمر گفت : راست گفتى و نیکو جواب دادى .عـلـى (ع ) برخاست و حسینش را در آغوش گرفت و فرمود: آنهافرزندانى بودند که از نظر پاکى و کمال , بعضى از بعضى دیگر گرفته شده بودند و خداوند شنوا و آگاه است .((77))


69 - منطق تربیتى

یـکـى از هـمـسـران رسول خدا به نام ماریه قبطیه فرزندى به دنیاآورد که پیامبر (ص ) نام او را ابـراهـیـم نهاد.

این پسر, مورد علاقه شدیدرسول اکرم (ص ) قرار گرفت , اما هنوز هیجده ماه از عـمرش نگذشته بود که از دنیا رفت .پیغمبر که کانون عاطفه و محبت بود, از این مصیبت به شدت مـتاثر شد, اشک ریخت و فرمود: اى ابراهیم , دل مى سوزدواشک مى ریزد و ما محزونیم به خاطر تو, ولى هرگز بر خلاف رضاى خدا چیزى نمى گوییم .

تـمـام مـسـلـمانان از این مصیبت متاثر بودند, زیرا آنها مى دیدند که غبارى از حزن و اندوه بر دل پیغمبر(ص ) نشسته است .آن روز تصادفاخورشید هم گرفته بود.با مشاهده این وضع , مسلمانان همگى ابرازداشتند که گرفتن خورشید, نشانه هماهنگى عالم بالا با عالم پایین ورسول خداست و این اتفاق جز براى فوت فرزند پیغمبر(ص ) دلیل دیگرى نمى تواند داشته باشد.

الـبته این مطلب مانعى ندارد, بلکه براى رسول اکرم (ص ) ممکن است دنیا هم زیرورو شود, اما در آن مـوقع این اتفاق به روال طبیعى روى داده بود.برداشت مسلمانان به گوش پیغمبر اکرم (ص ) رسـیـد.بـه جـاى ایـن کـه آن حـضرت , از این تعبیر خوشحال شود و مثل بسیارى از سیاست بازها مـوقـعـیـت را بـراى تبلیغات غنیمت شمرد و حتى ازعواطف مردم به نفع اهداف تربیتى خودش اسـتـفـاده کند, نه تنهاچنین نکرد بلکه سکوت را هم جایز ندانست .

به مسجد آمد و به منبررفت و مـردم را آگاه نمود و صریحا اعلام داشت که خورشیدگرفته است , اما هرگز به علت درگذشت فرزند من نبوده است .((78))

70 - جنایت تبعیض بین دختر و پسر

قـیس بن عاصم که در ایام جاهلیت از اشراف و رؤساى قبایل بود,پس از ظهور اسلام , ایمان آورد.

روزى در سـنـیـن پـیـرى به منظورجستجوى راه مغفرت الهى و جبران خطاهاى گذشته خود, شرفیاب محضر رسول اکرم (ص ) گردید و گفت : در گذشته , جهل و نادانى ,بسیارى از پدران را بـر آن داشـت کـه بـا دسـت خویش , دختران بى گناه خود را زنده به گور سازند.

من نیز دوازده دخـتـرم را در مـدت انـدک زنده به گور کرده ام .همسرم سیزدهمین دخترم را پنهان از من زایید وشـیـر داد و چـنـیـن وانـمود کرد که نوزاد مرده به دنیا آمده است .سال هاگذشت و دخترم نزد خویشان همسرم بزرگ شد.تا روزى هنگامى که ناگهان از سفرى بازگشتم , دخترى خردسال را در سـراى خـود دیدم .چون شباهتى کامل به فرزندانم داشت , درباره اش به تردیدافتادم و بالاخره دانستم دختر من است .بى درنگ دختر را که زارزارمى گریست , کشان کشان به نقطه دورى بردم و به ناله ها و التماس هاى دلخراشش اعتنا نکردم و زنده به گورش نمودم .

قـیـس پـس از نـقـل مـاجراى خود, به انتظار جواب , سکوت کرد,درحالى که از دیده هاى رسول اکـرم (ص ) قـطـره هـاى اشـک فـرو مـى چـکیدو باخود زمزمه مى فرمود: آن که رحم نکند بر او رحم نشود.پیامبر(ص ) سپس به قیس خطاب کرد و فرمود: روز بدى در پیش خواهى داشت اى قیس ! قیس پرسید: اینک براى تخفیف بار گناهم چه کنم ؟ حضرت پاسخ داد: به عدد دخترانى که کشته اى , کنیز آزادکن .((79))

بیان : تبعیض بین دختر و پسر در یک خانواده و فرق گذاشتن بین فرزندان , به هر دلیلى که باشد, از جـهـت تـربـیـتـى تـوجیه نمى پذیرد,اگرچه تبعیض فقط در نگاه کردن باشد, چرا که کودک عقده اى بارمى آید.


71 - بلند همتى در کودک , بزرگى مى آفریند

عـبـداللّه مـبارک گوید: سالى براى حج به مکه رفتم .

در آن سفر,کودکى هفت یا هشت ساله را دیـدم کـه در کنار کاروان , بدون توشه ومرکب حرکت مى کرد.نزد او رفتم و گفتم : با چه چیزى این بیابان و راه طولانى را مى پیمایى ؟ گفت : با خداى پاداش دهنده .این کودک ناشناس , در چشمم بزرگ آمد.گفتم : پسرم , زاد و توشه و مرکب تو کجاست ؟ فرمود: زاد و توشه ام , تقواست و مرکبم , دو پایم هست و قصدم خدا مى باشد.وقـتـى ایـن سخنان نغز را از آن کودک شنیدم , به نظرم بسیار بزرگ آمد.

پرسیدم : از کدام طایفه هستى ؟ فرمود: از طایفه مطلب .گفتم : پسر چه کسى هستى ؟ فرمود: هاشمى .گفتم : از کدام شاخه هاشمى ؟ گفت : از علوى فاطمى .پـس از آن دیـگـر او را نـدیـدم تـا این که به مکه رسیدم و بعد ازانجام دادن مناسک حج , به ابطح (مـحـلـى نزدیک مکه ) رفتم .ناگهان عده اى را دیدم که دور شخصى حلقه زده اند.به پیش رفتم .دیـدم هـمـان کـودک است .از جمعیت نامش را جویا شدم .گفتند: این شخص زین العابدین , امام سجاد است . ((80))


72 - حرف حق نتیجه شجاعت کودک

روزى هـارون الـرشـیـد خـلـیـفه عباسى , بهلول را دید که بازى مى کرد.

گفت : بهلول چه کار مى کنى ؟ بهلول گفت : مشغول خانه ساختن هستم .بهلول گاهى خانه گلى مى ساخت و با بچه ها بازى مى کرد.هارون گفت : عجب مردى هستى ! بهلول گفت : چه کار کرده ام ؟ هارون گفت : پشت پا زده اى به دنیا و آنچه در دنیاست .بهلول برخاست و گفت : نه , تو عجب مردى هستى ! هارون پرسید: من براى چه ؟ بـهلول گفت : چون تو پشت پا زده اى به آخرت و زندگى جاودانت وکار من در مقابل کار تو, هیچ است .((81))

بـیـان : بـراى انـسـان رسـیدن به هدف از طریق صحیح مهم است که همانا رضایت خداوند است .رضـایـت خـداونـد شکل هاى مختلفى مى تواند داشته باشد, از جمله این که انسان همچون بهلول کـه ازشاگردان امام صادق (ع ) است براى فرار از قبول مسؤولیت دردستگاه ظلم , همچون بچه ها رفـتار مى کند.جداى از آن , مربى و پدر ومادر موفق , آن است که براى تربیت کودکان , خودش را ولـو بـراى لـحظه اى , در ردیف کودکان قرار دهد تا از راه دوستى و صمیمیت فکرش را به آنها القا کند.


73 - مقام امامت در دوران کودکى

امام جواد(ع ) فرزند حضرت رضا(ع ), پس از شهادت پدردرسال204 قمرى , در نه سالگى به امامت رسید و پس از هفده سال امامت به تحریک معتصم عباسى همسر جفا کارش او را در26سالگى به شـهـادت رسـانـد.

عـلـى بن اسباط که یکى از یاران امام جواد(ع ) بود مى گوید: به حضور امام جـواد(ع ) رسـیـدم و بـه خوبى به قامت او خیره شدم , براى این که او را کاملا به ذهن خود بسپارم تـاوقتى که به مصر باز مى گردم , چگونگى زیارت آن حضرت را براى دوستانم نقل کنم .

در همین هـنگام که چنین فکرى از ذهنم مى گذشت ,آن حضرت که گویى تمام فکر مرا خوانده بود, رو به سوى من کرد وفرمود: اى على بن اسباط, اراده خداوند در مورد امامت , مانند اراده اودرباره نبوت است و در قرآن مى فرماید: ما به یحیى در کودکى , فرمان نبوت و عقل کافى دادیم .((82))

بـیـان : جـداى از مساله امامت و نبوت که کودکانى این مقامات رااحراز کرده اند, نکته اى که شاید بتوان از این روایت استفاده کرد این است که کودکان قابلیت هاى زیادى را براى قبول مسؤولیت ها دارنـد,چـرا کـه شـواهـد زیادى در دست است که انسان هاى با استعدادى ,درسن کودکى به مقام اجتهاد رسیده یا موفق به کسب درجه دکترى شده اند.


74 - پسر هوشمند

شخصى که به عنوان زاهد در میان مردم شناخته مى شد, روزى مهمان سلطانى شد.در موقع غذا خوردن , کمتر از معمول غذا خورد,اما نمازش را بیش از معمول طول داد.

زاهـد سـالوس , بعد از آمدن به خانه , دوباره غذا خورد.

پسر زیرک او متوجه شد که پدرش از غذاى شـاه بـه قـدر کـافـى نخورده است .وقتى علت را سؤال کرد, زاهد جواب داد: در حضور شاه زیاد نخوردم تاوجهه پارسایى من حفظ شود و روزى به کار آید.پـسـر گـفـت : بـنـابراین نمازت را نیز قضا کن که در آن جا نماز درستى نخوانده اى تا روزى در درگاه خدا به کار آید. ((83))


75 - درخواست فرزند از خداوند

حـارث نضرى روایت مى کند که به امام صادق (ع ) عرض کردم :یااباعبداللّه , من از خاندانى هستم که انقراض پیدا کرده اند, به طورى که کسى از ما باقى نمانده است و من نیز داراى فرزندى نیستم .

امام صادق (ع ) پس از شنیدن سخنان حارث فرمود: از خدادرخواست فرزند کن و در دعایت بگو: خدایا به من فرزندى ببخش ومرا در این دنیا تنها نگذار, چرا که تو بهترین وارث هستى .حارث مى گوید: دستور امام صادق (ع ) را عمل کردم و از خدادرخواست فرزند نمودم .خداوند نیز درخواست مرا اجابت فرمود ومن صاحب فرزند شدم .((84))

بیان : در احادیث داریم که شما مؤمنین هر چیزى را, ولو کوچک باشد, از خداوند بخواهید, هر چند که خداوند بدون درخواست دعانیز از باب قدرت و لطف حاجت ها را برآورده مى کند.


76 - فرزند صالح نجات بخش است

امـام صـادق (ع ) از رسـول اکـرم (ص ) نـقـل مى کند که حضرت عیسى بن مریم از کنار قبرى که صاحبش در حال عذاب بود عبور کرد,اما وقتى که سال بعد از کنار همان قبر گذشت , با شگفتى دیـد کـه صـاحـب قبر, این بار, در حال عذاب نیست .

حضرت عیسى به خداوند عرض کرد: خدایا چـطـور سـال اول کـه از این جا گذشتم , او در حال عذاب بود,اما امسال که عبور کردم در حال عذاب نبود.بـه او وحـى شد که : او داراى فرزند صالحى است که راه خدا رادنبال مى کند و از جمله یتیمى را پناه داده است , به سبب این عمل صالح ,از گناه پدرش چشم پوشى کردیم و او را بخشیدیم .آن گاه رسول خدا(ص ) فرمود: آنچه براى بنده مؤمن پس ازمرگش باقى مى ماند, فرزندى است که بعد از پدر عبادت خدا مى کند.

آن گاه این آیه را تلاوت کرد: رب هب لى من لدنک ولیا یرثنى ویرث من آل یعقوب واجعله رب رضیا.((85))

بـیـان : فـرزنـد صالح , علاوه بر این که فایده اخروى دارد,فایده دنیوى نیز دارد.بسیار اتفاق افتاده است که از اخلاق فرزندپى به اخلاق پدر مى برند و چنانچه اخلاق فرزند خوب باشد, مردم درحق پدر و مادرش دعا مى کنند و اگر شرور باشد, نفرین حواله شان مى سازند.


77 - کودک حاضر جواب

امیر اسماعیل سامانى را پسر خوانده اى بود.

وقتى آبله درآورد,لطافت بشره صورتش از بین رفت .روزى کـه در بـرابر امیر اسماعیل ایستاده بود, امیر از تغییر چهره آن پسر تعجب کرد که آن حسن وزیبایى چگونه به این زشتى تبدیل گردیده است .قاضى بن منصوردرآن جا حاضر بود و این آیه را خواند که : ما به بهترین وجه انسان راآفریدیم , سپس او را به اسفل السافلین برگرداندیم .

قـاضـى خواست با خواندن این آیه , طعنه اى به آن پسر زده باشد, امااز آن جایى که خود قاضى نیز آدم بـدشـکـلـى بـود, پسر در جواب این آیه را خواند: براى ما مثالى مى آورد و حال آن که خلقت خودش رافراموش کرده است .قاضى از حاضر جوابى پسرى کم سن و سال در مقابل امیر وهمراهانش شرمنده شد.((86))

 

78 - کودک باهوش و خداشناس

یکى از حکماى بزرگ به دیدن یکى از دوستان خود رفت .

آن شخص پسر کوچکى داشت که با وجود کـوچـکـى سـن , خـیـلى هوشیاربود.حکیم به آن طفل فرمود: اگر به من بگویى خدا کجاست , یک عددپرتقال به تو خواهم داد.پسر با کمال ادب جواب داد: من به شما دودانه پرتقال مى دهم اگربه من بگویید خدا کجانیست .حکیم از این پاسخ و حاضر جوابى متعجب گردید و او را موردلطف خود قرار داد.((87))

بـیـان : گـرایـش بـه خدا, در نهاد همه انسان ها به ودیعه گذاشته شده است .

کما این که خداوند مى فرماید: همه افراد بر فطرت خداشناسى آفریده مى شوند.این فطرت پاک و الهى باید دور از محیطهاى آلوده حفظ شود,وگرنه در محیط آلوده , فطرت نیز از مسیر الهى خود منحرف خواهدشد.


79 - کودکى بعضى از دانشمندان

زاره کولبرن از دوران طفولیت , استعداد ریاضى اش نمودار بود.

گاهى از او مى پرسیدند: در یک سال یا بیشتر, چند ثانیه وجود دارد؟ او پس از تامل مختصرى , پاسخ صحیح را مى داد.جـیـمـزوات مـخترع چندین دستگاه میکانیکى و کاشف نیروى بخار, از آغاز کودکى به آزمایش علاقه زیادى داشت و از این راه کامیابى فراوانى در علوم طبیعى به دست آورد.داروین در دوران کودکى به جمع آورى کلکسیون جانوران علاقه داشت .این تمایل طبیعى او را بـه مـطـالـعـه دربـاره ثـبـات و یـاتـحول انواع سوق داد و نظریه اشتقاق و تحول انواع را پس از یک سفرطولانى به وسیله کتاب بنیاد انواع انتشار داد. ((88))


80 - حقوق فرزند

پدرى که از بى ادبى و نافرمانى هاى فرزند خود کلافه شده بود,درمجلسى , نزد دیگران شکایت کرد و از تربیت او اظهار خستگى وعجز نمود.حاضران در مجلس آن پسر را احضار و علت را سؤال کردند.پسر با استفاده از فرصت گفت : آیا فرزند حقوقى بر پدر دارد؟ آنها جواب دادند: آرى طبق روایات وارده و بنابر حکم عقل , فرزندحقوقى بر پدر دارد.

پسر گفت : چه حقوقى ؟ گفتند: نام نیک , تعلیم قرآن , تربیت صحیح و...

.پـسـر گـفـت : در این صورت من باید شاکى باشم , چون پدرم هیچ یک از حقوق مرا رعایت نکرده است و چیزى به من نیاموخته و نام نیک برایم انتخاب نکرده و همسرش (مادر من ) قبلا همسر یک مجوسى بوده است . ((89))


81 - سفارش دلسوزانه پدر

دانایى به فرزند خویش وصیت کرد و گفت : من , پیر و فرسوده شده ام , دیر یا زود مى میرم .پس از مـن , تـو بـایـد زمـام کـار خانواده رادردست بگیرى .

بعد از من ممکن است خانه را بفروشى , ولى چـون سـردر خـانه با ساختمان اصلى آن متناسب نیست , قبل از عرضه وفروش , آن را از نو بساز تا بهتر بتوانى بفروشى .

چـندى بعد پدر مرد.پسر وقتى که قصد فروش خانه را کرد بنا به توصیه پدر, به نوسازى سردر بنا پـرداخت .خرج و زحمت آن کار ومقایسه جزء ناچیز ساختمان با مجموعه بناى آن , موجب گردید که بهاى حقیقى و رنج سازندگى را درک کند و در حفظ و حراست آن خانه بکوشد, براى همین از فروش خانه منصرف شد و به فلسفه سفارش پدر پى برد. ((90))


82 - جامعه سعادتمند

مـایـل تـویـسـرکـانى با حافظه خدادادى خویش از آموختن دریغ نکرد.در سال 1332 قمرى در تـویـسـرکان , مدرسه اى به سبک دبیرستان هاى امروزى تاسیس کرد که چون مخالف مذاق یامنافع جمعى سودپرست بود, به بهانه این که دراین مدرسه ,درس هایى غیر از درس دین تدریس مى شود, بـساط مدرسه رادرهم ریختند و میز و صندلى ها را شکستند و تابلو مدرسه راپایین آوردند.

مرحوم مایل حکایت مى کرد: پس از شش ماه که ازبستن مدرسه گذشت , روزى از آن جا عبور مى کردم و دیدم افرادى براى کسب ثواب به دیوارى که جاى تابلو مدرسه بودسنگ مى پراندند.

مـخـالـفـت بـا مایل بیشتر از تعصبات خشک مذهبى سرچشمه مى گرفت , لذا مایل مجبور شد از تویسرکان جلاى وطن کند و به اراک رهسپار شود.((91))

بـیان : جامعه اى سعادتمند است که به سلاح علم و ایمان مجهز باشد. دین بدون علم , ملعبه دست منافقان زیرک و علم بدون دین , همواره درانحراف بوده است


83 - کودک سخاوت را از مادر مى آموزد

در تـاریخ مى خوانیم که صاحب بن عباد, مرد بسیار با سخاوتى بود.خودش گفته است : من این سخاوت را از مادرم آموخته ام , زیرامادرم هر روز که مى خواست به مدرسه روانه ام کند, پولى به من مى دادو مى گفت : این پول را صدقه بده .ایـن کـار او موجب شد تا من به بخشش خو بگیرم و سخى شوم اوبااین کار ساده اش به من فهماند همان طور که باید به فکر خود باشم ,باید به فکر دیگران نیز باشم .((92))

84 - آگاهى هاى کودک مسجدى

امـام حسن مجتبى (ع ) در هفت سالگى به مسجد مى رفت , پاى منبررسول خدا(ص ) مى نشست و آنـچـه در مـورد وحـى از آن حـضـرت مـى شـنـیـد, در خـانـه براى مادرش فاطمه زهرا(س ) به صـورت سـخـنـرانى نقل مى کرد.

روزى حضرت على (ع ) وارد منزل شد و بعد ازصحبت بافاطمه زهرا(س ) دریافت که ایشان آنچه از آیات قرآن ,به تازگى برپدرش نازل شده است اطلاع دارد.از او پـرسـیـد: بـا این که شما در منزل هستید, چگونه به آنچه که پیامبر(ص ) در مسجدبیان کرده اند آگاهید؟ فـاطمه زهرا(س ) جریان را به عرض رساند که فرزندت حسن (ع )مرا از آنچه در مسجد مى گذرد آگـاه کرده است .

روزى على (ع ) گوشه اى مخفى گردید.حسن (ع ) که در مسجد, وحى الهى را شـنـیده بود, واردمنزل شد و طبق معمول برمتکا نشست تا به سخنرانى بپردازد, ولى لکنت زبان پیدا کرد.حضرت زهرا(س ) تعجب نمود.حسن (ع ) به مادر عرض کرد: تعجب مکن , چرا که شخص بزرگى سخن مرامى شنود و این مرا از بیان مطلب باز داشته است .

در این هنگام على (ع ) خود را آشکار ساخت و فرزندش رابوسید. ((93))


85- آینده هر کسى در کودکى شکل مى گیرد

فـاطمه بنت اسد, مادر بزرگوار حضرت على (ع ) مى گوید:هنگامى که عبدالمطلب از دنیا رفت , شـوهـرم ابـوطـالـب عـهـده دارنـگـهدارى پیامبر(ص ) گردید.پیامبر در خانه ما بود و من به او خـدمـت مى کردم .درباغ خانه ما چند درخت خرما بود, که خرماهاى تازه وشیرینى از آنها به دست مـى آمد.من هر روز مقدارى از آن خرماها رابراى آن حضرت مى چیدم .

یک روز فراموش کردم که براى او خرمابچینم و محمد(ص ) آن روز در خواب بود.کودکان همسایه وارد آن باغ شدند و هر چه خـرما از درخت ها به زمین افتاده بود براى خودجمع کردند و رفتند.

من با ناراحتى و شرمندگى گـوشـه اى خوابیدم وصورتم را با آستین دستم پوشاندم .ناگهان دریافتم که محمد(ص )ازخواب بیدار شده است و به سوى باغ مى رود.بى صدا او را دنبال کردم .

وقتى وارد باغ شد و به اطراف و زیر درخـت هـاى خـرمـا نـگـاه کـرد وخرمایى نیافت , به درخت خرما اشاره کرد و گفت : اى درخت من گرسنه ام .

ناگهان دیدم درخت به طرف زمین خم شد و آن شاخه هایى را که خرماى تازه داشت در دسترس مـحـمد(ص ) قرار داد.من از این منظره تعجب کردم .وقتى جریان را براى ابوطالب تعریف کردم , گفت :بدان که او پیامبر خداست و فرزندى از تو متولد خواهد شد که وزیر اوخواهد بود.((94)) کودکى پیامبر اکرم (ص ) با کودکى سایر افراد تفاوت هایى داشته است از آن جمله معجزاتى است که در کودکى از ایشان دیده شده است .


86 - طفل , شجاعت را ارث مى برد

عـمـرو پـسر امام حسن مجتبى (ع ), کودکى بیش نبود که درحادثه کربلا حضور داشت و سپس هـمراه کاروان اسیران اهل بیت (ع )وارد شام شد.

در یکى از مجالس شام , یزید به آن کودک گفت : مى توانى با پسر من کشتى بگیرى ؟ عمرو در پاسخ گفت : من حال کشتى گرفتن ندارم .اگر مى خواهى زور بازوى پسرت را بدانى , بـه او شـمـشـیـرى بده و به من هم شمشیرى ,تا در حضور تو بجنگیم یا او مرا مى کشد که در این صـورت بـه جـدم پـیـامبر(ص ) و على (ع ) مى پیوندم یا من او را مى کشم و او به جدش ابوسفیان و معاویه مى پیوندد.

یـزید از زبان گویا و قوت قلب عمرو تعجب کرد و شعرى خواند که معنایش این است : این برگ از آن شاخه درخت نبوت است که چنین شجاع و پرجرات است . ((95))


87 - کودک حقیقت بین

خداوند پیغمبر را مامور نمود تا خویشاوندانش را به آیین خودبخواند.

پـیامبر(ص ) به على بن ابى طالب که آن روز هنوز به سن بلوغ نرسیده بود, دستور داد که غذایى آمـاده کـنـد, سـپـس چهل وپنج نفر ازسران بنى هاشم را دعوت نمود تا در ضمن پذیرایى از آنها, رازنهفته اش را آشکار سازد, ولى متاسفانه پس از صرف غذا, پیش از آن که سخنى بگوید, ابولهب بـا سـخـنـان سـبـک و بـى اساس خود, آمادگى مجلس را براى طرح موضوع رسالت از بین برد.

پیامبر(ص ) مصلحت را در آن دید که طرح موضوع را به روز بعد موکول سازد.روز بـعد نیز برنامه خود را تکرار کرد و با ترتیب دادن ضیافتى دیگر, پس از صرف غذا, رو به سران قـوم نـمـود و سـخـن خـود را بـاسـتایش خدا و اعتراف به وحدانیت وى آغاز کرد و فرمود: هیچ کـس بـراى کسان خود چیزى بهتر از آنچه من براى شما آورده ام نیاورده است .

من براى شما خیر دنیا و آخرت آورده ام .کدام یک از شما پشتیبان من خواهد بود تا برادر و وصى و جانشینم میان شما باشد.سـکـوتـى سنگین مجلس را فراگرفت .یک مرتبه على (ع ) سکوت رادر هم شکست , برخاست و با لحنى قاطع عرض کرد: اى پیامبر خدا,من آماده پشتیبانى از شما هستم .پـیـامـبـر دستور داد تا وى بنشیند و سپس گفتار خود را تا سه بارتکرار نمود که هر بار کسى جز عـلـى (ع ) پـاسخ نگفت .

آن گاه پیامبر(ص )رو به خویشاوندان خود نمود و گفت : اى مردم , این جوان , برادرووصى و جانشین من است میان شما.((96))


88 -کودک منطقى فرارى نشد

پس از شهادت حضرت على بن موسى الرضا(ع ) مامون خلیفه وقت به بغداد آمد.

روزى او به قصد شـکـار حـرکت کرد, در بین راه درنقطه اى چند کودک بازى مى کردند.حضرت امام جواد(ع ) که درآن مـوقـع سـن مـبارکش در حدود یازده سال بود, بین کودکان ایستاده بود.

موقعى که مرکب مـامـون بـه آن نـقـطـه نـزدیـک شد, کودکان فرار کردند, ولى امام جواد(ع ) همچنان خونسرد و بـى تـفـاوت در جـاى خـود ایستاد.وقتى خلیفه نزدیک شد, به آن حضرت خیره شد.

چهره جذاب کودک , او رامجذوب نمود, براى همین توقف کرد و پرسید: چه چیز باعث شد که باسایر کودکان از این جا نرفتى ؟ امـام جواد(ع ) جواب داد: راه تنگ نبود که من با رفتن خود, آن رابراى عبور تو وسعت داده باشم .

مرتکب گناهى هم نشده ام که از ترس مجازات فرار کنم .از طرفى گمان نکنم که بى گناهان را آسیب رسانى ,براى همین در جاى خود ماندم و فرار نکردم .مامون از سخنان متین و منطقى کودک به تعجب آمد و پرسید: اسم شما چیست ؟ حضرت جواب داد: محمد.گفت : پسر کیستى ؟ فرمود: فرزند حضرت رضا(ع ) هستم .مامون براى پدر آن حضرت , از خداوند طلب رحمت کرد و راه خود را در پیش گرفت . ((97))


89 - توجه به یتیم و برکت زندگى

بـرخـى از تـاریـخ نویسان مى گویند: کمتر دایه اى حاضر بودبه محمد(ص ) شیر دهد, زیرا بیشتر طالب آن بودند که اطفال غیر یتیم راانتخاب کنند تا از کمک هاى پدران آنها بهره مند شوند.

حتى حـلـیمه نیزاز قبول آن حضرت سرباز زد, ولى چون بر اثر ضعف اندام , هیچ کس طفل خود را به او نـداد, ناچار شد که نوه عبدالمطلب را بپذیرد.وى به شوهر خود چنین گفت : برویم همین طفل را بگیریم تابادست خالى برنگردیم , شاید لطف الهى شامل حال ما گردد.از قـضا چنین شد و از آن لحظه که حلیمه آماده شد خدمت محمد(ص ) را به عهده گیرد, الطاف الهى , سراسر زندگى او رافراگرفت . ((98))


90 - به گفتار کودک گوش فرا دهیم

مـوقـعـى کـه خـلافت به عمر بن عبدالعزیز منتقل شد, هیات هایى ازاطراف کشور, براى عرض تـبـریـک و تـهنیت به دربار وى آمدند که ازآن جمله , هیاتى بود از حجاز.

کودک خردسالى در آن هیات بود که درمجلس خلیفه به پا خاست تا سخن بگوید.خلیفه گفت : آن کس که سنش بیشتر است حرف بزند.کـودک گـفـت : اى خـلیفه مسلمین , اگر میزان شایستگى به سن باشد,در مجلس شما کسانى هستند که براى خلافت شایسته ترند.عمر بن عبدالعزیز از سخن طفل به عجب آمد, حرف او را تاییدکرد و اجازه داد حرف بزند.کودک گـفـت : از مـکـان دورى به این جاآمده ایم .

آمدن ما نه براى طمع است و نه به علت ترس .طمع نداریم براى آن که از عدل تو برخورداریم و در منازل خویش با اطمینان وامنیت زندگى مى کنیم .تـرس نـداریـم , زیـرا خـویـشـتن را از ستم تودرامان مى دانیم .آمدن ما به این جا, فقط به منظور شکرگزارى وقدردانى است .عمر بن عبدالعزیز گفت : مرا موعظه کن .کـودک گـفـت : اى خـلـیفه , بعضى از مردم از حلم خداوند و ازتمجیدمردم , دچار غرور شدند.

مواظب باش این دو عامل در تو ایجادغرور نکند و در زمامدارى , گرفتار لغزش نشوى .عـمـر بـن عـبـدالـعـزیز از گفتار کودک بسیار مسرور شد و چون ازسن وى سؤال کرد, گفتند: دوازده سال است .((99))


91 - شرکت کودکان در واقعه بزرگ

بـعـد از ایـن کـه پـیـامبر(ص ) ساکنان نجران را دعوت به دین اسلام کرد, پس از بحث هاى زیاد, پـیـشنهاد مباهله شد تا طرفین از خداوندبخواهند دروغگویان را از رحمت خود دور سازد.

هر دو طرف قبول کردند که مراسم مباهله در نقطه اى خارج از شهر مدینه , در دامنه صحراانجام گیرد.پـیـامـبر از میان امتش تنها چهار نفر را برگزید که عبارت بودند از: على بن ابى طالب و فاطمه و حـسـن و حـسـیـن (ع ) کـه هـنـوزکـودکـى بیش نبودند.پیامبر(ص ) در حالى که حسین (ع ) را درآغـوش داشـت و دسـت حـسـن (ع ) را در دست گرفته بود و على وفاطمه به دنبال آن حضرت حـرکـت مى کردند, گام به میدان مباهله نهاد و به همراهان خود گفت : من هر وقت دعا کردم , شما دعاى مرا آمین بگویید.

سـران هـیـات نمایندگى نجران , پیش از آن که با پیامبر روبه رو شوندبه یکدیگر مى گفتند: هر گاه دیدید که محمد افسران و سربازان خود رابه میدان مباهله آورد, بدانید که وى در این صورت فردى غیر صادق است , ولى اگر با فرزندان و جگرگوشه هایش به میدان آمد, معلوم مى شود صادق است .آنها وقتى چهره نورانى پیامبر(ص ) و چهارتن از عزیزانش رامشاهده کردند, متحیر شدند و از ترس این که نفرین آنها مستجاب شوداز مباهله منصرف شدند. ((100))


92 - دختر خردسال , بهترین غم خوار

حدود سه سال قبل از هجرت , پیامبر(ص ) دو یار و حامى باوفاى خود, یعنى ابوطالب و خدیجه را از دسـت داد.

رحـلـت ایـن دوبـزرگـوار بـه قـدرى سـخـت بـود کـه پـیامبر(ص ) آن سال را عـام الـحـزن ((101)) نامید.اما به جاى ابوطالب , فرزندش على (ع ) و به جاى خدیجه , دخترش فـاطـمه (س ) بودند که ضایعه رحلت آنها راجبران کنند.على (ع ) در آن وقت نوزده سال داشت و فـاطـمه (س ) - طبق احادیث معروف - بیش از پنج سال نداشت .

اما همین دختر پنج ساله ,مونسى فـداکـار و مـهـربـان و شجاع براى پیامبر(ص ) بود.گاه دشمنان سنگدل , خاک یا خاکستر بر سر پـیـامـبـر(ص ) مى پاشیدند, چون پیامبر(ص ) به خانه مى آمد فاطمه (س ) خاک و خاکستر را از سر وروى پـدر پـاک مـى کـرد, در حـالـى که اشک در چشمش حلقه زده بود.پیامبر(ص ) مى فرمود: دخترم , غمگین مباش ! خداوند, حافظ پدر تواست .

روزى دشـمنان اسلام در حجر اسماعیل اجتماع کردند و سوگندخوردند که هر کجا محمد(ص ) را یـافـتـنـد او را بکشند.فاطمه (س ) این خبررا شنید و به اطلاع پدر رساند تا آن حضرت مراقبت بـیـشـتـرى ازخـود کـنـد.باز در همان سال ها, ابوجهل عده اى از افراد پست رامامورکرد تا وقتى پـیـامـبـر(ص ) در مـسجدالحرام در حال نماز به سجده رفت , شکمبه گوسفندى را بر سر ایشان بـیـفـکـنند.

وقتى این عمل زشت و ناجوانمردانه انجام شد, ابوجهل و مزدورانش با صداى بلند به ایـشـان خـنـدیـدند.بعضى از یاران پیامبر این منظره را دیدند, ولى کسى جرات نکرد پیش برود و شکمبه را بردارد.این خبر به گوش حضرت فاطمه (س ) رسید, با شتاب به مسجدالحرام رفت و آن رابـرداشـت و بـا شجاعت مخصوص خودش , ابوجهل و یارانش را باشمشیر بیان , سرزنش و نفرین فرمود. ((102))


93 - یک راه تنبیه

امـام بـاقـر(ع ) فـرمـود: پدرم در رهگذر, پدر و پسرى را دید که با هم مى رفتند, ولى پسر از خود راضـى , در حال حرکت , به بازوى پدرش تکیه کرده بود.

پدرم , زین العابدین (ع ) از این عمل ناپسند پسر, آن چنان خشمگین شد که تا پایان زندگى با آن پسر حرف نزد.((103)) عـلـى مـى فـرماید: صفت ناپسند از خود راضى بودن , وسیله آشکارشدن زشتى ها و مصایب آدمى است . ((104))


94 - اثر فال بد در کودک

در یکى از خانواده هاى بزرگ اروپایى , که به نحوست عدد سیزده عقیده ثابتى داشتند, دخترى در روز سـیـزدهـم مـاه متولد شد.

زمانى که دختر بزرگ شد و به این مطلب پى برد ناراحت و آزرده خـاطـر گـشت .اوهر قدر بزرگ تر مى شد نگرانى اش افزوده مى گشت و همیشه متاثروافسرده به نـظر مى رسید.او عقیده داشت که نحوست روز ولادتش ,باعث بدبختى وى خواهد شد.پدر و مادر بـراى درمـان دخـتـر بـه دکـتـرى روان شـنـاس مـتـوسـل شـدنـد تا نگرانى و افسردگى وى را عـلاج کـنـد.تلاش هاى بى وقفه روان شناس , بى نتیجه ماند و او خود را همچنان بدبخت و تیره روز مى دانست و از بدبختى خود با دیگران سخن مى گفت .

دخـتـر پس از فراغت از تحصیل , شوهر کرد و فرزند آورد, ولى همیشه در آتش نگرانى مى سوخت .روزى بـا هـمـسـر و کـودک خـوددرمـاشـیـن شـخـصـى نشسته بود و از خیابان عبور مى کرد.

دکـتـرروان شـنـاس آنها را دید, پس از توقف ماشین , به آنها نزدیک شد و به زن جوان گفت : حالا مـتـوجـه گـفته هاى من شدى ؟ تو بى جهت زندگى را برخود تلخ کردى , مى بینى که اکنون در کمال سلامت با همسر مهربان وکودک عزیزت زندگى مى کنى و خانم خوشبختى هستى .

زن جوان که هنوز اثر تلقینات از وجودش محو نشده بود با گریه وناراحتى گفت : آقاى دکتر من یـقـیـن دارم کـه عـاقـبـت , نـحـوسـت عدد سیزده دامنگیر من خواهد شد و مرا بدبخت خواهد کرد.((105))

بـیـان : فـال بد براى کسانى که به آن عقیده دارند یکى از عوامل مهم ایجاد نگرانى و عقده روحى است .فال بد از نظر اسلام منشا و اساسى ندارد و مردود است .


95 - تاثیر استاد در ایمان کودک

سید محسن جبل عاملى از علماى بزرگ شیعه در دمشق مدرسه اى ساخت تا فرزندان شیعیان در آن جـا بـه فـراگـیـرى عـلم بپردازند.

ایشان شاگردى داشت به نام عبداللّه که از ذهن سرشارى بـرخـوردار بـود وتوانسته بود در مدت کوتاهى تحصیلات خود را در دمشق به پایان رساند و براى فراگیرى بعضى علوم به امریکا سفر کند.

او از مـدت هـا قبل در یکى از دانشگاه هاى امریکا اسم نویسى کرده وراه درازى را پیموده بود تا در امـتـحـان ورودى شرکت کند.اما وقتى درصف ورود به جلسه ایستاده بود متوجه شد اگر عجله نکند وقت نماز مى گذرد, لذا با شتاب جهت اقامه نماز حرکت کرد.افرادى که پشت سرش بودند فریاد برآوردند: کجا مى روى ,نوبت شما نزدیک است و اگر دیر برسى جلسه دیگرى برگزارنمى گردد.

عبداللّه جواب داد: من یک تکلیف دینى دارم و اگر انجام ندهم وقت آن مى گذرد و آن بر امتحان مـقـدم اسـت و بـا توکل به خدا مشغول نماز خواندن شد.از قضا وقتى نمازش تمام شد نوبتش نیز گـذشـتـه بـود.برگزار کنندگان امتحان وقتى متوجه این قضیه گردیدند, از ایمان عبداللّه به شـگفت آمده بودند و از او دوباره امتحان به عمل آوردند.

عبداللّه در نامه اى خطاب به استادش در جـبـل عـامل , نوشته بود:من درس ایمان و عمل به تکالیف را از شما آموخته ام .سید محسن بسیار خـوشـحال گردید و از این که توانسته بود چنین شاگردى پرورش دهد در پیشگاه خداوند شاکر بود. ((106))

 

96 - منزلت کودک شیرخوار

خـورشـیـد اسـلام تـازه از مدینه طلوع کرده بود و مسلمانان تقیدخاصى به احکام اسلام داشتند.روزى صـداى اذان از مـسـجـدالـنـبـى بـرخـاست و جمعیت با صفوف فشرده و ازدحامى وصف نـاشـدنـى پـشـت سر رسول اکرم به نماز ایستادند.ناگاه صداى گریه طفل شیرخوارى از گوشه مسجد بلند شد.

رسـول اکـرم بـا شـنـیدن صداى گریه دلخراش کودک در به جا آوردن اعمال نماز تعجیل کرد.نمازگزاران که گریه کودک برایشان اهمیتى نداشت و تا مدتى قبل دختران نوزاد خویش را زنده زنـده در زیـر خاک مى کردند و هنوز با عمق احکام اسلام نیز آشنایى پیدا نکرده بودند,ازاین حالت رسول خدا تعجب کردند و پنداشتند که حادثه اى براى رسول خدا پیش آمده است .

نـماز که تمام شد, از حضرت پرسیدند: آیا مساله خاصى پیش آمدکه چنین با عجله نماز را به پایان رساندید؟ رسول اکرم فرمود: آیا شما صداى گریه کودک را نشنیدید؟ وقـتـى رسـول خـدا این جمله را فرمود, تازه آنها فهمیدند رسول خدابراى گریه کودک , نماز را سریع به پایان رسانده است تا کودک موردملاطفت و نوازش قرار گیرد. ((107))


97 - به بزرگ و کوچک احترام کنید

پیرمردى که گذشت زمان نیرو و قوت جوانى را از او باز گرفته بود,با صورتى پرچروک و دستانى خـشـکیده و رعشه دار و لباس هایى کهنه وقدى خمیده و سکوتى سرد که از بى کسى و نادارى او حـکـایـت مـى نـمـود, از مصیبت دنیا به رسول اکرم (ص ) پناه آورده بود تا در جوارحضرتش جان خسته اش را آرامش بخشد.

عـده اى از اصحاب تا او را دیدند, چون هیچ یک از ملاک هایى را که اهل دنیا براى آن به هم احترام مـى گـذارنـد نـداشت (نه پول , نه مقام ,نه قبیله معروف و ...) از راه دادن ایشان به محفل خویش امتناع کردند.

رسول اکرم که براى پیران و کودکان امت خویش احترام زیادى قائل بودتا این صحنه را دید فرمود: کسى که به خردسالان ما احترام نکند وپیران ما را مورد تکریم قرار ندهد از ما نیست و با ما پیوستگى ندارد.اصحاب تا این جمله را شنیدند متنبه شدند و به سرعت جاى را براى پیرمرد باز کردند و او را با احترام در بین خود جاى دادند. ((108))


98- از مال حلال به فرزندان بخورانید

آیـة اللّه الـعـظمى سید محمد کاظم یزدى مرجع بزرگ عالم تشیع ,دراواخر عمر با برکت خویش روزى عـده اى از بـزرگـان نجف رادرجلسه اى گرد هم آورد و چهار نفر را به عنوان وصى براى خود معین نمود تا پس از مرگش مقدارى از وجوهات شرعیه را که نزد ایشان بودبه مجتهد بعد از وى تحویل دهند.

در هـمـین حال یکى از نوادگان ایشان به نام حاج آقا رضا صاحب کتاب بزم ایران به سید عرض کـرد: بـعـضـى از نوادگان شما یتیم هستندو تا به حال تحت سرپرستى شما بوده اند, خوب است چیزى از این اموال را هم براى آنها تعیین کنید.سـیـد بـا آن حـال کـسالتى که داشت فرمود: نوادگان من اگر متدین هستند خدا روزى آنها را مى رساند و اگر نه چگونه از مالى که از آن من نیست به آنها کمک کنم .

بـدین ترتیب حاضر نشد از اموال بیت المال استفاده شخصى نمایدو به فرزندانش بخوراند و همین بـاعث شد که در آینده فرزندان ونوادگان ایشان جزو ستارگان علم و اندیشه و از فقها و صاحب نظران طراز اول عالم اسلام گردند. ((109))


99- نوازش فرزندان شهدا

در ایـن هـنگام ناگهان على (ع ) همراه حسین (ع ) که کودکى بیش نبود, به آن جا آمد.عمر به آن شخص گفت : این على فرزند ابوطالب است , برخیز و سؤالت را از او بپرس .او برخاست و جریان خود را بازگو کرد.

على (ع ) فرمود: سؤال خود را از این پسر- اشاره به حسین - بپرس .مرد گفت : هر کدام از شما, مرا به دیگرى حواله مى دهد! مردمى که در آن جا حاضر بودند اشاره کردند: ساکت باش !این حسین (ع ) فرزند رسول خداست .

آن شخص سؤال خود را بار دیگر از اول تا آخر بیان کرد.امام حسین (ع ) به او فرمود: آیا شتر دارى ؟ او عرض کرد: آرى .فرمود: به تعداد تخم شترمرغى که برداشتى و خورده اى , شتر نر رابا شتر ماده آمیزش بده , آنچه از شتر ماده تولد یافت , آن را به عنوان کفاره به سوى کعبه براى قربانى روانه کن .عمر گفت : اى حسین , شتر ماده گاهى سقط جنین مى کند.

امام حسین (ع ) فرمود: تخم شترمرغ نیز گاهى فاسدمى شود.حضرت با این مقایسه پاسخ عمر را داد.عمر گفت : راست گفتى و نیکو جواب دادى .عـلـى (ع ) برخاست و حسینش را در آغوش گرفت و فرمود: آنهافرزندانى بودند که از نظر پاکى و کمال , بعضى از بعضى دیگر گرفته شده بودند و خداوند شنوا و آگاه است .((110))

 

 

100 - مقام معلم

شخصى در مدینه مدرسه اى تاسیس کرد و به آموزش کودکان مشغول بود.روزى یکى از فرزندان امام حسین (ع ) به مدرسه وى رفت و آیه شریفه الحمدللّه رب العالمین را آموخت .وقتى به منزل برگشت ,آیه را تلاوت کرد و معلوم شد آن را در مدرسه اى از معلم آموخته است .امـام حسین (ع ) هدایاى زیادى براى معلم فرستاد به طورى که موجب شگفتى عده اى از یاران آن حضرت گردید.

آنـها نزد امام آمدند و عرض کردند: آیا آن همه پاداش به معلم رواست که شما در برابر آموزش یک آیه , این همه هدیه براى معلم فرستاده اى ؟! حضرت فرمود: آنچه که دادم چگونه برابرى مى کند با ارزش آنچه که او به پسرم آموخته است .ایشان با این کار ارزش والاى معلم را به تمامى یاران و پیروان خودگوشزد نمود.((111))

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

 

کتابنامه

1- نفايس الاخبار, ص 286.

2- مستدرك الوسائل , ج2 , ص 625 .

3- مكارم الاخلاق , ص 113 .

4- حسين مظاهرى , خانواده در اسلام , ص 161 .

5- طوسى , الغيبه , ص 188 .

6- خانواده در اسلام , ص 172 .

7- بحارالانوار, ج 43, ص 282 .

8- گفتار فلسفى (كودك ), ج 2, ص 52 .

9- بحارالانوار, ج 101, ص 99 .

10- بحارالانوار, ج2 , ص 152 .

11- در سايه آفتاب , خاطرات حسن رحيميان , ص 194 .

12- بحارالانوار, ج 23, ص 295 .

13- از بزرگ ترين شعراى صدر اسلام است كه اشعارى بلند در مدح ائمه (ع ) نيزدارد.

14- ابن ابى الحديد, شرح نهج البلاغه , ج 10, ص 21 .

15- راهنماى سعادت , ص 107 .

16- حسين مظاهرى , تربيت فرزند در اسلام , ص 144 .

17- تربيت فرزند در اسلام , ص 90 .

18- در سايه آفتاب , ص 129 .

19- نهج البلاغه , حكمت 346 .

20- در سايه آفتاب , ص 126 .

21- حر عاملى , وسائل الشيعه , ج 15, ص 200 .

22- جعفر سبحانى , رمز پيروزى مردان بزرگ , ص 4 .

23- در سايه آفتاب , ص 237 .

24- رمز پيروزى مردان بزرگ , ص 10 .

25- رمز پيروزى مردان بزرگ , ص 58 .

26- محمدجعفر امامى , بهترين راه غلبه بر نگرانيها و نااميديها, ص 182 .

27- مرتضى مطهرى , تعليم و تربيت در اسلام , ص 28 ـ 29.

28- تربيت فرزند در اسلام , ص 89 .

29- مـحـمد جعفرامامى و محمد رضا آشتيانى , ترجمه گويا و شرح فشرده اى برنهج البلاغه , ج3 , 30- درس اخلاق آية اللّه مكارم شيرازى , 7/3/72, مدرسه اميرالمؤمنين .

31- سيد مهدى شمس الدين , اخلاق اسلامى , ص 78 .

32- مجموعه ورام , ص 235 .

33- داستانهاى مثنوى مولانا, دفتر دوم , ص 85 .

34- گنجينه لطايف , ص 36 .

35- غلامرضا گلى زواره , داستانهاى مدرس , ص 123 .

36- رمز پيروزى مردان بزرگ , ص 36 .

37- همان , ص 7 .

38- بحارالانوار, ج 9, ص 536 .

39- ريموند بيچ , ما و فرزندان ما, ص 61 .

40- بحارالانوار, ج 43, ص 296 .

41- مستدرك الوسائل , ج 2, ص 626.

42- مصطفى وجدانى , سرگذشتهاى ويژه از زندگى حضرت امام خمينى , ج 5, ص 66 .

43- كسى كه يكى از چشم هايش معيوب باشد.

44- حرب : جنگ .

45- ثمرات الاوراق , ص 64 .

46- سرگذشتهاى ويژه از زندگى استاد مطهرى , ص 105 .

47- داستان دوستان , ج5 , ص 257 .

48- بحارالانوار, ج 72, ص 193 .

49- سفينة البحار, ج6 , ص 333 .

50- قرب الاسناد, ص 31 .

51- مستدرك الوسائل , ج2 , ص 625 .

52- مجموعه ورام , ج 2, ص 286 .

53- هدية الاحباب , ص 196 .

54- بحارالانوار, ج 37, ص 87 .

55- مستدرك الوسائل , ج 2, ص 67 .

56- همان , ص 626 .

57- مكارم الاخلاق , ص 221 .

58- مرتضى انصارى , زندگانى و شخصيت شيخ انصارى , ص 57 .

59- محمددشتى و سيدكاظم محمدى , نهج البلاغه , خطبه 192, ص 118 .

60- بحارالانوار, ج 45, ص 83 .

61- تتمة المنتهى , ص 17 .

62- مستطرف , ج 2, ص 218 .

63- وسائل الشيعه , ج 15, ص 123 .

64- بحارالانوار, ج 41, ص 123 .

65- مجموعه ورام , ج 1, ص 33 .

66- آية اللّه سيد محمدمهدى بحرالعلوم .

67- شيخ طوسى , امالى , ج 1, ص 114 .

68- بحارالانوار, ج 15, ص 376 .

69- شعبانعلى لامعى , حكايات برگزيده , ص 63 .

70- عوفى , جوامع الحكايات و لوامع الروايات , ص 43 .

71- وسائل الشيعه , ج2 , ص 617 .

72- منتهى الامال , ج1 ,ص 398.

73- مجمع البيان , ج1 ,ص 506.

74- بحارالانوار, ج 41, ص 55.

75- رمز پيروزى مردان بزرگ , ص 218 .

76- داستانهايى از زندگى امير كبير,ص 47.

77- بحارالانوار, ج 44, ص 197.

78- مرتضى مطهرى , سيره نبوى , ص 71.

79- مصطفى زمانى وجدانى , داستانها و پندها, ج 1, ص 15.

80- ابن شهر آشوب , مناقب , ج 4, ص 155.

81- تربيت فرزند در اسلام , ص 161.

82- الحويزى , تفسير نورالثقلين , ج 5, ص 13.

83- گلستان سعدى , حكايت ششم , ص 104.

84- وسائل الشيعه , ج 15, ص 106.

85- وسائل الشيعه , ج 15, ص 98.

86- كليات شيرين حكايت جامع التمثيل ,ص 25.

87- دانستنيهاى تاريخى , ص 398.

88- رمز پيروزى مردان بزرگ , ص 8 .

89- احمد بهشتى , اسلام و تربيت كودك , ص 228.

90- مجله خواندنيها, ش 53, ص 23.

91- باغ دلگشا, كشكول صفا, ص 614 .

92- تربيت فرزند از نظر اسلام , ص 8 .

93- سفينة البحار, ج 2, ص 184.

94- الغدير, ج 7, 398.

95- منهاج الدموع , ص 383.

96- تاريخ طبرى , ج 2, ص 62و63.

97- بحارالانوار, ج 50, ص 91.

98- ابن هشام , سيره , ج 1, ص 171و172.

99- مستطرف , ج 1, ص 46.

100- مجمع البيان , ج 1, ص 762.

101- سال اندوه .

102- مناقب , ج 1, ص 71.

103- مجموعه ورام , ج 2, ص 208.

104- غررالحكم , ص 338.

105- گفتار فلسفى (كودك ), ج 2, ص 499.

106- غلامحسين عابدى , دانستنيهاى تاريخ , ج 2, ص 184.

107- فروع كافى , ج 6, ص 48.

108- مجموعه ورام , ج 1, ص 80 .

109- سيد محمد كاظم يزدى فقيه دورانديش , ص 140.

110- بحارالانوار, ج 82, ص 92.

111- تفسير برهان , ج 1, ص 43 , داستان دوستان , ج 1, ص 71.

      link